سهم من از زندگی،شاید لحظه ای غم بوده و باقی اوقاتش شادی
سهم من از زندگی،شاید ذره ای بدی بوده و مقدار زیادی خوبی
سهم من از زندگی،شاید کمی بد شانسی بوده و مابقی خوش شانسی
با این وجود من آن سهمی را دیده ام که اندک بود،اندک زمانی خواستم باور کنم که من همه چیز دارم و نداشته هایم اندک است.
اینک،در میانه ی زندگی،در آستانه ی  26مین سال هبوط زمینی ام،در روزگار تنفس در هوای سرب آلود،می فهمم که تا به اینجا سهم من از زندگی به اندازه ی توانم بوده،شاید هم بیش از توانم.

الان که می بینم،می فهمم که چیزایی دارم و داشتم که کمتر کسی داره،کسی رو دوست داشتم(شاید هم دارم)که واقعاً نمونه بود،و او نیز مرا دوست داشت(هنوز هم داره؟).فارغ التحصیل رشته ای هستم که خیلی ها آرزوی دانشجو شدن در این رشته رو دارن،تو محضر اساتیدی درس خوندم که آرزوی هر دانشجو هست لحظه ای از آنان درس بگیره.
در یک کلام (در کمال خودخواهی)من آدم موفقی هستم،موفق تر از هر جوان هم سال خودم.