روزی آمد که باید می گفتم « سلام » و من سکوت کردم
روزی آمد که باید می گفتم « خوبی ؟» . تو آن روز غایب بودی
روزی دیگر می خواستم بکویم « چه خبر ؟» . چشمان تو حسی نداشت
روزگار گذشت و من نگفتم به تو « روزگارت شاد » . تو آن روزگار کمی آن سو تر – چه فرقی دارد چند ساتنی متر یا چند صد هزار کیلومتر دورتر – می خندیدی

روزی  ، روزگاری ، جایی ، گوشه ای ، دلی  ، حسی ،  نگاهی و کلامی و شاید انسانی ؛ خواست بگوید « دوستت دارم » ولی جز دیواری ، کاغذی ، نیمکتی و حتا بستری خالی از همه چیز ؛ کسی و جایی و چیزی نبود که بشنود و ببیند و بخواند