گوش کن
5 دي / آخرين روزي که ايران يکي بود / اولين باري که مرگ رو مزه مزه کردم / بوي خون اکسيژن روز من بود
جمعه بود / تازه از کوه برگشته بودم و داشتم کله پاچه ي فرد اعلاي صبح جمعه رو با بربري مي خوردم / راديو روشن بود / يه دفعه گوشم زنگ خورد / (( سحرگاه امروز زمين لرزه اي به مقياس 7.2 ريشتر – اگه درست يادم مونده باشه – شهر بم را لرزاند )) / يه خبر عادي بود مثل تمام خبرها / اينقدر خبر بد شنيده و اتفاق ناجور ديده بودم که اين رو هم يکي مثل اونا فرض کردم / رفتم سراغ کارام و تقريبا فراموش کردم چي شنيدم / ساعت 10 10.5 بود که شبکه خبر رو داشتم مي ديدم ، که يه دفعه چشمام خيره شد به تلويزيون / اينجا کجاست ديگه ؟ / باز اسراييل کجاي فلسطين رو ترکونده و آدما رو اين طوري پوکونده ؟ / اين زير نويس چي مي گه ؟ / واي ي ي ي ، اينجا که بم خودمونه ، اين آدما هم که اين بار خودي ان / تازه يادم افتاد که بيشتر شهر بم خشت و گل هست / واي خداي من ارگ بم کو ؟ / يادمه تو پس زمينه ي هر تصوير شهر ، ارگ معلوم بود / اوه اوه ، اين خشت هاي ريخته شده همون ارگ بم ه / ترکيده شدم

ساعت 5 عصره / اول جاده ي قم وايسادم / الان هاست که دو تا از دوستام برسن / از موقعي که فهميدم چه بلبشوئي شده تو بم ، يه حسي مي گه برم اونجا براي کمک / با دو تا از دوستام که حرف زدم ديدم اونا هم همين حس رو دارن / دنبال بليط اتوبوس ، هواپيما يا قطار رفتيم ، ولي هيچ کدوم پيدا نشد / حالا اومدم اينجا تا با ماشين بريم اون وري ها ، کمي کمک برسونيم
ساعت 5صبح 6 دي 82 / 24ساعت گذشته / من طلوع اولين روز ؛ پس از فاجعه رو تو دل خود فاجعه دارم مي بينم / 25 ساعت پيش اينجا زنده گي بوده و الان چيزي جز شيون و مرگ نيست / سمفوني سوزناک مرگ مو به مو ، نت به نت نواخته شده / اينجا چيزي که مي بيني ، خون و گريه و خاکه / کپ کردم ؛ همه ي اون چيزي که بلدم رو فراموش کردم / بدنم ديگه حتا آدرنالين هم براي ترشح نداره / مات و مبهوت فقط دارم شاعرانه گي سر آووردن خورشيد رو تو دشت بلا مي بينم /

آستانه ي تحمل من بيش تر از 50 60 ساعت نبود / نتونستم ديگه تحمل کنم اين همه آوار رو / آوار خونه هايي که که ديوار نداشتند / آوار هايي که زيرشون هنوز آدمي براي زنده بودن اميد داشت و ثانيه ي بعد بولدوز از بالاي سرش رد شده بود و آوار بر روي سرش ريخته بود و ديگه اميدي براش نمونده بود ؛ من به چشم خودم ، با دستاي خودم گرمي خونش رو ديدم و لمس کردم / آوار خاک هايي که کنده مي شدند و گروه گروه جنازه رو در جاي خالي شان مي ذاشتند و بعد باز خاک ها رو بر مي گردوندند / آواري به بوي تند تعفن و گنديده گي ؛ که از بدن هاي دفن نشده بر اومده بود

من اون روزا فاجعه رو ذره ذره مزه کردم / قطره قطره آب شدم و ديگه هرگز نتونستم آدم قبل از سفر باشم
وقتي برگشتم به تهران ، براي اولين و آخرين بار ديدم ايراني بودن و ايراني زيستن يعني چي / وقتي که همه کنار هم شده بوديم ملت ايران / همه شده بوديم قطره تا با هم آبي بشيم براي کمي خنک کردن داغ مردمي که ديگه خانواده نبودن ، قبيله نبودن ، قوم و عشيره هم نبودن ، هر کدوم شده بودن خاطره اي از يک خانواده
براي دومین باره ( اولین بار اینجا بود ) که دارم از اون روزا مي نويسم / روزايي که من رو جور ديگه کرد / ۷سال گذشته و هنوز من نتونستم حتا يکي از اون تصويرهاي ذهني م رو پاک کنم

یه اتفاق خوب در آخر یک نوشته تلخ : 5دی زادروز استاد بزرگ فرهنگ و ادب ایران زمین « بهرام بیضایی » ست . این مرد قسمت بزرگی از اندیشه من رو ساخته . مدیون نوشته ها و تصاویری هستم که هر کدومش برام کلاس درس بوده .
استاد سپید موی نوشتار و تصویر ، زادروزت خجسته
این هم دست خط استاد ، در روزی که اکبر رادی نازنین برایش شادباش فرستاد و همان روز خود به دیار باقی شتافت



2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
20101227 در 1346
لیلاعلی نسب
نوشته تاثیر گذاری بود درباره شهری که تقریبا 5 شنبه جمعه های زیادی از کودکیمو اونجا گذروندم و هنوزم جرات نکردم بعد زلزله ببینمش
20101231 در 1618
باران
واقعا چه روز بدی بود. و چه قدر آدم از این دنیا رفتند…
نوشته ی خوبی بود موزی جان.