You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2009.
انگار هنوز باور نکرده اي که آرامي / هنوز هم نديده اي که تو هديه اي هستی براي زمين تو آن آرزوي هميشگي خاک بودي از درگاه ازليت / اينک تو (( انسان )) هستي / سرنوشتت را خود بنويس آدمي زاد هرگز تنها نيست / او خداوندگارش را دارد / بدان که هرگز خداونگار بزرگش آفریده ی خود را تنها نمی گذارد بخند ازینکه تو (( انسان )) نام گرفته ای / ببین که تمام دار جهان به احترام وجودت لحظه ای ایستادند و نگریستند آنچه پروردگارشان (( انسان )) نام نهاد و آنگاه کرنش کردند تمام ذرات و کائنات دیده و فهم شده لذت ببر که تو شریف ترین هستی در تمام موجودات می خواهم دیگر بخندم ، بدانم و لذت ببرم از آنچه خداوندگارم به من داده / دوستی مانند تو – آری خود تو، که حتا نمی دانی کجای این روزگار از کنار هم بی تفاوت گذر کرده ایم و شاید در دل سهمی از تنفر را هم نثار هم – / محبتی به بزرگی یک نگاه / لطفی به بی کرانی یک نظر / و پاکی ی به بلندای یک هم نشینی در کافه واژه ی من می خواهم دیگر برگشتی به التماس های بی دلیلم نداشته باشم / من اکنون تو را دارم / با تمام نداشتن ت ، از تمام دنیا بیش تر دارم ت / چون می خواهم که داشته باشم ت / اکنون که دارم ت نمی توانی از من خود را بگیری تو هم بیا آنقدری که نمی خواهی مرا داشته باشی ، داشته باش م / بیا و بگو که می خواهی بمانی / برای زنده بودن ، زنده گی کردن ، خندیدن و شاید برای همیشه و گاهی برای لحظه ای کمتر از همواره گی ها / تنها دقیقه ای بیش از اکنون من بمان
از انتهای خانهی من که با جهان یکسان نیست – زبان لکنت دارد و جاده انبوه
از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهی روشن کردن چراغ ندارد
- تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف میکردی – یادت نیست – من در
باران کبریت را روشن میکردم و برای این روشنایی محدود میگریستم – در
عرشهی این هفته آموختم که فقط در این روشناییهای محدود – عمر بیباک
کبریتها میتوان دوست داشت شبها که پریشان است میتوان چشمان ترا
اتلاف نکرد – همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند میتواند با
کبریتی و چشمانی که هدیهی تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به
هراس و سرفه را در ابر گم کند – میتوان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در
کوچههای بنبست که سئوالی را جواب نمیدهند در عریانی پنهان گشت
- پیرهن را در عرشهی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال – بیجواب
به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.
از مجموعهی «هزار پله به دریا مانده است»
احمد رضا احمدی
دیگر نیازی به حرف نیست / سخن نگو / آرام کناری بنشین و نگاه کن
آرام باش / انرژیت را نگه دار / – به زودی نیازش داری – / کمی فکر کن ، به آنچه گذشت ؛ آنچه شنیدی و دیدی و حس کردی / به ابتدا فکر کن
به آن روزی و لحظه ای که دیده شدیم ؛ در چشمان هم نشستیم و در گوش هم صدایمان پیچید / به روزهای خنک اردیبهشت و ثانیه های پرتپش خرداد فکر کن / از آنچه در پیرامون اتفاق افتد بگذر / به یاد بیاور تمام اتفاقات عادی و خوب مان را ؛ هم کلامی بی صدا ولی پر ز واژه ی گاه گاه مان را ؛ لحظات پر هیجان لب خندت را در میان هیاهوی دیگران ؛ مهربانی بی منت ت را / به یاد بیاور تمام واژه هایی را که برایت هدیه آوردم و تو در سکوت پذیرفتی و گذشتی .
تا همین جا بس ست / دیگر به یاد نیاور / به یاد نیاور که چگونه بی رنگ ترین دوست شدی / به یاد نیاور آن همه کار و گرفتاری را / بگذار این بار اتفاق ؛ شیرین و به یادماندنی بماند ؛ بگذار این اتفاق رنگ خاکستری تیره نگیرد و همین گونه بمانی
می دانی ؟ / من گه گاهی ، در سحرگاه نیایش ، در همان لحظات آخر هم کلامی با ایزدگار دوست ؛ تمام این اتفاقات را مرور می کنم تا شاید یک بار از خدایم جواب بگیرم که ” بیش از اکنون خواهی ماند ؟” ؛ ” آیا باور کنم این همه سادگی بی آلایش را ؟ ” ؛ من هنوز جوابی نگرفتم ، تو کمکم کن تا شاید کمی به جواب نزدیک تر از اکنون شوم


