به خدا دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم کي خاطرش هست جاده اي که به خانه ي دوست مي رفت کجا بود؟ / کسي نمي دونه تو اين شبهاي پر مه و خاموش استاد کجاست؟ / از ميم کدومتون خبر داريد؟ / آيدا هنوز تو راهه شماله؟ / آدرس کندلوس رو کي بلده؟ / ديروز حاج کاظم رو ديدم تازه از زندون اومده بود بيرون (بعد 9سال عفو خورده) داشت مسسافر کشي مي کرد / راستي کدومتون تازگي ها حميد هامون رو ديده؟خيلي دلم مي خواد بدونم هنوز هم مهشيد رو دوست داره؟ / از ليلا و شيدا کسي خبر داره؟اونا هنوزم عاشق هستن؟ / مي خوام بپرسم کسي اين روزا گاهي به آسمون نگاه مي کنه؟ / اصلا کسي يادش مونده مسعود چرا آيدا رو دوست داشت؟ / کسي اين روزا به فکرش مي رسه 4شب ساعت 10 تا 11 تو يه سربالايي منتظر دوست قديمي ش وايسته؟ / کي جرات داره ادعا کنه مي تونه تو اين روزاي سگ کشي مثل گلرخ حاضره براي جبران يه اشتباه و به خاطر عشقش جلوي يه گله گرگ گرسنه قدعلم کنه؟ / بابا خدايي بايد فاتحه ي خودمون رو بخونيم،نماد جووناي دهه ي 40 و 50 (که الان بين 30 تا 45 سال هستن) حاج کاظم، استاد، گلرخ و ميم هست و نماد ما آدماي 23 24 ساله تو بهترين حالت آيدا هستش و تو وضعيت عادي سارا(خون بازي) و علي سنتوري.صداي الرحمن بلند شده،فکر کنم ما مُرديم ولي هنوز داغيم حاليمون نيست. نثار روح بي فُتوح خودمون،اندکي فکر،کمي انديشه. آمين
ماه نگاشت ها
من های قدیمی
بهترین های دنیا
درباره ی من
نگاشت دید
- 5,948 نفر نگریستند



14 comments
Comments feed for this article
05/04/2009 روی 17:10
شيوا
دلم تنگ است/دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد…
نه ديداري؟!/ نه بيداري
نه دستي از سر ياري!!
مرا آشفته مي دارد/ چنين آشفته بازاري…
_______________
دلتنگي ات را به دست دلم بسپار و آرام شو/دريا ديگر طوفاني نيست/باور كن!!!
05/04/2009 روی 17:13
آرامشگر خيال
دل تنگي/دل تنگ ترم مي كني/آرام ببار و آرامم كن/همين.
06/04/2009 روی 02:23
مرجان
دیگه این قصه از اون قصه ها نیست پری قصه شو از اون ور دنیا میارند این دفعه اسب سفید سُم طلاشو از میونِ دلِ ابرا می آرن نه نگینی از زمرد به دمش نه طلایی به سُمش دیگه این قصه از اون قصه ها نیست دیگه از قصر طلا صحبتی نیست نه کنیزی توی کاره ، نه غلامی سر راه دیگه از آیینه چراغ و دیگه از صد تا غلام ته باغ و دیگه از برو بیا صحبتی نیست دیگه این قصه از اون قصه ها نیست دیگه کالسکه زرین توی اون راه نیست سکۀ شاه عباسی از در و دیوار خزانه دیگه بالا نمی ره یک کاسه آب و یک سفرۀ اشکهای پنهونی لیلی و نامۀ مجنون نه دیگه ببر و پلنگی که بخوان سینۀ آهو بِدرن و نه از ما بهترونی که بخوان شازده خانوم و ته چاهی بِبرن یک دلِ پاک و یک سجاده نماز یک خدا و یه دونه بنده و صد راز و نیاز دیگه این قصه از اون قصه ها نیست پهلوونهاش هنوز هم خوی قدیمی رو دارن همه شون شیفته اسم و مرام علی اند همه شون عاشقهای مثنوی و مولویند دیگه این قصه از اون قصه ها نیست پری قصه شو از اون ور دنیا می یارند
خط اخر نوشتت عالي بود (((نثار روح بي فتوحمون اندكي فكر و كمي انديشه)))
06/04/2009 روی 07:31
یه روزی. یه جایی. یه کسی
از کدام نسل میگوئید ؟
نسل ماست که سوخته نه آنها که در اوجند …..
و دلتنگی ….. کمی تامل بایدش، خلاصی اش آسان به نظر میرسد باید دل را یکی کرد !
06/04/2009 روی 19:56
نیلی
چرا من این نسل جوان دهه ی 40-50 رو دوست ندارم؟
به نظرم هیجان زده و غیر واقعی میان
08/04/2009 روی 11:51
sharmin
khubam. negaran nabasho zang nazan
09/04/2009 روی 14:19
آرامشگر خيال
22/04/2009 روی 15:50
محسن
من نمی تونم برم تو بلاگ پست جدید بزارم
03/05/2009 روی 14:33
yasi
سلام
نیستید چند وقتیه؟ خوشحال می شیم متن های قشنگتونو دوباره ببینیم
05/05/2009 روی 09:55
one friend
all of us are alone…………….
13/05/2009 روی 10:08
yasi
چرانیستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
27/05/2009 روی 20:02
baran
در این روزهای داغ انتخاباتی از تو بعیده هیچی ننوشتی………….
03/06/2009 روی 23:39
الهام
اول این که نوشته ات از نگاه این نسل برام جالب بود…دوم بالاخره لینک ها درست شد…
01/08/2009 روی 11:09
مرضیه الهی نیا
فوق العاده
بی نظیر
از یافتن وبلاکتون به وجد اومدم.
با اجازه شما را لینک می کنم.