خسته گی ها برایم یادی شده اند خنده دار / آدمی زادهای پیرامونم همه گی به یک
باره انسان گشته اند / رنگ این روزهایم آبی و سبز ست / می ناب هم این گونه نمی
توانست مرا پاک گرداند / می چرخم و می خندم و می رقصم و می بینم / تمام خموده گی ها
بیرون شده اند / سال نو پیروزمندانه نو گردانده مرا دارم برمی گردم به تمام روزهای
پاک م / خنده گی هایم زیاد شده / مرده گی هایم نابود / دارم می پذیرم رفتن آدمی زاد
اساطیری ام را / ندیدن با لذت دوست بی خیال م را / نشنیدن قهقه ی از بن جان و دل
کودکی که در نوجوانی و جوانی ام کشتمش / به قول شاملو بزرگ (( هرگز کسی این گونه به
کشتن خویش برنخاسته ست / که من به زیستن پرداخته ام )) – یه چیز تو همین مایه ها
بود دقیقش رو نه یادمه نه پیدا کردم – / دارم می پذیرم که من بزرگ شده ام / که دیگه
وقت رفتارهای بی قید و بند بودن کم شده / که باید برای زیستن کمی رنگ خاکستری
پیرامونم رو بگیرم / خیلی ها منو جور دیگه ای از اون شکلی که هستم دیدن / تو خیلی
از روزا منو دیدن که دیوانه ای یاغی بودم / که بریده از همه جا و چسبیده به نا کجا
بودم / نمی گم که الان چه کار می خوام بکنم / تنها می گم که با شروع بهار کویر
نوردی من روزای بیشتری رو می گیره ازم / گرم شده ام و بینا / مست و شیدا / در پی
جرعه ای می ناب / از دست دوست و در بر یار / بی هیچ منتی و بی هیچ تمنای یاری از هر
ناپاک و ناسره ای
پ . ن : یه پیشنهاد تازه و نو و دل انگیز دارم براتون آلبوم شهر خاموش اثر کیهان کلهر رو اگه خواستین و تونستید پیدا کنید و گوش کنید ، حرف بیشتر هم باید بزنم؟ فکر نکنم ، بسه دیگه



6 comments
Comments feed for this article
01/04/2009 در 13:21
آرامشگر خيال
سلام مونس جان
به خاطر بزرگترين دق دقه ي اين روزهايم ناراحت نيستم/ مي داني چه مي گويم/
چشم انتظاري درد بزرگي است و دق دقه اي بزرگتر از آن نيست براي كسي كه نيمه ي تنش از او دور است و …./ اما فقط همين را مي دانم/ مطمئنم/ كه اين همه قطره هاي اشك/ كه حالا/ امروز/ چهارشنبه/ 12/01/در لحظه اي كه دارم اولين دل نوشته ات را در بهار جديد زندگي ات مي خوانم/گونه هايم را خيس كرده/تنهاي تنها/ نشانه ي عمق شادي و شور/ در دل من است/من خوشحال تريني/ كه شاهد تولدي شگرف و بنيادي در دل كسي چون تست/ زبردست!!!…. تبريك و شادباش مرا از صميم قلب پذيرا باش/ پيوند ترا با هر چه شادي است شادباش مي گويم جوانمرد./برايم دعا كن كه بهارمن نيز/ با شميم قدمهاي عزيزترين داشته ي زندگي ام/ شادترين گردد.
02/04/2009 در 10:33
saba
عیدت مبارک…!
04/04/2009 در 10:31
یه روزی. یه جایی. یه کسی
امسالتان مبارک……………..
06/04/2009 در 02:47
m.
saale no mobarak! saale khoobi dashte bashid
09/04/2009 در 20:54
مهسا
ميدوني رفيق،نبودن بعضي آدما دليل بر گم شدن يا فراموشي نيست،اگه اون وقتايي كه تو ميخواي كسي كنارت باشه و نيست اگه گاهي از سر يادآوري خاطرات مي زني به كوه و در و دشت اينا هيچ كدوم مختص حال و هواي روزگار تو نيست هر كدوم از ما به نحوي درگير يك سري اتفاقاتيم كه اسمش زندگيه دور بودن دليل بر نبودن نيست و نبودن دليل بر نديدن نيست
گاهي ما آدماي اطرافمون رو از خودمون دور مي كنيم مي رونيم فقط براي اينكه توي ذهنمون حفظش كنيم و گاهي بلعكس آدمايي كنارمون هستن و زندگي مي كنن كه حاضر نيستيم حتي يه لحظه بهشون نگاه كنيم و فكر كنيم..
در اصل دوري ها براي يگانه موندن بعضي حس ها و خراب نشدن بعضي خاطرات موندگار و احساس هاي خوبه
من ازت دور مي شم چون نميخوام از چيزايي كه در مورد تو توي ذهنم ثبت كردم دورت كنم البته اين مثاله قطعا مخاطب تو هم جوابي براي گفتن داره
بايد بگم ناراحتي در كار نيست فقط خييلي با احتياط صدام كن چون اين روزا بيشتر اوقاتم رو كنار كسي هستم كه ..
12/04/2009 در 07:32
سارا
هر چي بگي حق داري ولي من اومدم!
اين پستت رو هم خوندم.
دل تنگي و دلتنگيت رو مي فهمم…
دل منم واسه خيلي چيزا يه ذره س…. چيزايي كه اگه بگم شاخ در مياري…
مثلا هشت سالم كه بود بابام داشت خونه مي ساخت!با دستاي خودش! خونه اي كه شش سال ساختنش طول كشيد و فقط دو سال توش زندگي كرديم! من دلم براي بوي خنك گل و لاي خونه ي نيمه كاره تنگه … وقتي ساخته شد از همه ي خونه هاي شهر كوچيك مون خوشگل تر بود…به روز و و با كلاس!! من دلم براي همه چي ش تنگه …
اصلا اينكه يه ذره از دل تنگي هام بود…اگه بخوام بگم يه وبلاگ پر ميشه….يه وبلاگ هزار پستي