You are currently browsing the monthly archive for مارس 2009.
خسته گی ها برایم یادی شده اند خنده دار / آدمی زادهای پیرامونم همه گی به یک
باره انسان گشته اند / رنگ این روزهایم آبی و سبز ست / می ناب هم این گونه نمی
توانست مرا پاک گرداند / می چرخم و می خندم و می رقصم و می بینم / تمام خموده گی ها
بیرون شده اند / سال نو پیروزمندانه نو گردانده مرا دارم برمی گردم به تمام روزهای
پاک م / خنده گی هایم زیاد شده / مرده گی هایم نابود / دارم می پذیرم رفتن آدمی زاد
اساطیری ام را / ندیدن با لذت دوست بی خیال م را / نشنیدن قهقه ی از بن جان و دل
کودکی که در نوجوانی و جوانی ام کشتمش / به قول شاملو بزرگ (( هرگز کسی این گونه به
کشتن خویش برنخاسته ست / که من به زیستن پرداخته ام )) – یه چیز تو همین مایه ها
بود دقیقش رو نه یادمه نه پیدا کردم – / دارم می پذیرم که من بزرگ شده ام / که دیگه
وقت رفتارهای بی قید و بند بودن کم شده / که باید برای زیستن کمی رنگ خاکستری
پیرامونم رو بگیرم / خیلی ها منو جور دیگه ای از اون شکلی که هستم دیدن / تو خیلی
از روزا منو دیدن که دیوانه ای یاغی بودم / که بریده از همه جا و چسبیده به نا کجا
بودم / نمی گم که الان چه کار می خوام بکنم / تنها می گم که با شروع بهار کویر
نوردی من روزای بیشتری رو می گیره ازم / گرم شده ام و بینا / مست و شیدا / در پی
جرعه ای می ناب / از دست دوست و در بر یار / بی هیچ منتی و بی هیچ تمنای یاری از هر
ناپاک و ناسره ای
پ . ن : یه پیشنهاد تازه و نو و دل انگیز دارم براتون آلبوم شهر خاموش اثر کیهان کلهر رو اگه خواستین و تونستید پیدا کنید و گوش کنید ، حرف بیشتر هم باید بزنم؟ فکر نکنم ، بسه دیگه
رفت / به اندازه ی روزهای من ، رفت / اکنون دیگر کهنه شده / به یادش ، خاطره ای تلخ را به یاد می آورم حال این روزهای من را می خواهی / شاید (( خوشبین ….. امیدوار ……. بدبخت …….. نا امید )) / شاید خسته از راهی که آمده ام ، بی قرار از جایی که ایستاده ام ، نگران از روزهای نزدیک و امیدوار به آینده ای کما بیش دور / شاید پشیمان از انتخاب ها ، تلاش گر برای درست دیدن و تشنه برای هر اتفاق پیش رو خبر ها ، این روزها ، دقایق را می شمارند ، لحظه ها را سپری می کنند تا بگویند ، فصل تغییر می کند / باد ها ، این اوقات می وزند تا بگویند ، زمان برچیدن ست
—————————————————————
من ِ این روزها ، در حال کند و کاو زنده گی ست / کمی گوشه نشین شده ، کمی نا پیدا ، کمی خشن و البته بسیار کم حرف / دیگر زمان ، زمان دیگری ست / رسم و حال نو ، در لحظه ی (( نیکو و دگرگون گشتن شیوه ی زنده گی مان به بهترین شکل ))
87 سال میانه ای بود / اتفاقات زیادی را تجربه کردم / آدم هایی را شناختم ، زنده گی هایی را لمس کردم ، و بسیار دیدم و کم خواندم و شنیدم
باز هم مثنوی اولین انتخاب و خوانده ی من بود و هست / کافه پیانو ، گتسبی بزرگ ، حسد ، پرنده ی خارزار و چند کتاب کوچک دیگر را خواندم / کافه پیانو روزنوشته های مردی ست که تنها یک گل گیسو دارد و بس / چیز جذاب دیگری نداشت / گتسبی برزگ را من نفهمیدم / یا من خیلی پرت بودم سر این کتاب یا عنوان 2مین رمان بزرگ قرن 20 دروغ بوده / پرنده ی خارزار ، یک رمان کاملن کلاسیک و درگیر کننده بود / تجربه ی یه زنده گی سخت و زیبا / حسد هم تجربه ای نو بود از آقای متن و دیالوگ ایران ، استاد کیمیایی عزیز / می دونم کلی قحش و نفرین و انگ به من نسبت دادین الان ، ولی من هنوز هم سر حرفم هستم که ( دوست داشتن آقای کیمیایی یه امر کاملن نسبی ست ، همون جوری که خانم ها از تهمینه میلانی خوششون می آد )
من زیاد دیدم / لیستش خیلی بلنده / تنها می خوام بگم : بنجامین باتن رو دوست داشتم ، چون یه داستان تیم برتون وارانه بود که از ذهن یک عضو باشگاه مشت زنی گذر کرده بود / شوالیه ی تاریکی رو تحسین کردم ، به خاطر ژوکر بی اندازه خبیث و دوست داشتنی ش / از دعوت خوشم اومد ، به خاطر تمام سکانس هایی که به شعورم توهین نکرد و باز هم یه حاتمی کیا – این بار از یه شکل دیگه – تحویلم داد / و (( درباره ی الی ….. )) به خاطر تمام ساده گی و صداقت و واقعی بودن تمام لحظه های فیلم / و خیلی فیلمای دیگه که دیدم و لذت بردم و الان کمی بی حافظه شدم تا اسمشون یادم بیاد و نیومد
نمایش های بدی ندیدم / بهترینش بدون شک (( یرما )) بود برای من / با تمام لذت های نمایشی – متنی – تصویری نابش و همچنین وجود دوستی که ازش بابت تمام واژه های آرامش وارانه ش ممنونم / تجربه ی نو (( متابولیک )) و چندین و چند لحظه میخکوب شدن / نمایش (( ماچیسمو )) و تجربه ی چند لحظه چریک بودن / (( کرگدن )) که تنها یک مهدی هاشمی همیشه بی نظیر داشت و یه احمد ساعت چیان باور نکردنی / و ……. / شاید این روزای آخر (( شکار روباه )) استاد رفیعی
شنیدنی های جالبی شنیدم / مجموعه ی (( ابرها )) ی هرمس ، که تلفیق بهترین های یک انشاراتی خوب بود / (( مولویه )) ی استاد ناظری ؛ که زیبا بود و روح نواز / 2 آلبوم (( همایون شجریان )) همراه با دیدن و شنیدن همین آلبوم ها در اولین کنسرت مسقل ش / و شاهکار بی نظیر (( سیامک آقایی )) سنتور نواز گروه (( راه ابریشم )) / یه کوئینتت – 5 نوازی – سنتور کاملن سحر کننده به اسم (( ز بعد ما ))
این ها نقطه های برجسته ی زنده گی امسال من بودند / با اندکی کم گویی – که درد مزمن این روزای من شده – / توی این سال جلاد صفت ؛ که عزیز ترین انسان زنده گی منو گرفته – و من هنوز نمی دونم چه جوری ؛ چه کاری باید بکنم – ، من 3بار بغضم رو شکستم /
به امید 3 هزار بار خندیدن با تمام دوستان زنده گی ها مون و هیچ بار نترکیدن بغض هامون تو تنهایی ها
88 بار ، سال 88 مبارک
از : من
به : تمام تو
سلام
ملالي نيست جز همه چي ، دل دچار شوک شده ، به دردهاي زيادي مبتلا گشته ؛ دل واپسي ، دل تنگي ، دل شوره ، دل نگراني و ….. مگر آخر چه قدر گنجايش دارد اين دل ؟!!! يه ذره جا و اين همه درد ؟ ! ! ! . تازه هنوز درد بزرگش را نگفته ام ، دل من دل بسته ست ، به هر آنچه تو نام داري
اميدوارم زودتر اين روزها بهتر شود / اميدوارم زودتر از روزي که مرگ به سراغم بيايد کاري کرده باشم /
از خودم گفتن ، زياد هم آسون نيست / گفتن از آدمي که سالهاست باهاش زنده گي مي کني ولي هنوز گاهي برات ناشناخته ست ، سخته / ولي مي خوام که بنويسم / بنويسم تا خيلي چيزا رو با خودم حل کنم و شايد کمکي کنم تا اندکي آشنا تر بشم با تو و دنياي واقعي
راستش تا حالا انقدر مطمئن از نوشتن نبودم / مي خوام تمام بار واژه هاي نگفته رو همين پشت ، کنار تمام پس مانده هاي 25سال زيستن و توشه ي اضافي 87 بذارم / توان کشيدن اين همه بار رو ندارم ديگه / بايد پيراسته کنم روان و تن م رو
سالهاست ذره ذره به اين پس مانده ها اضافه کرده ام / به اندازه ي تمام روزهايي که (( او )) را شناختم / به اندازه ي تمام واژه هايي که خرج نشده ، سوخته شدند / به وزن تمام گريه هايي که جويدم و نريختم / لحظه هاست که ديگه کرخت شده ام به تمام اتفاق هاي عاطفي / ثانيه هاست ، دقيقه ها و ساعت ها و روزهاست که ديگه به تمام خودم شک کرده ام / ديگه حتا خودم هم آينه رو باور ندارم / پوسته ي ديدني من رشد کرده ، به حداکثر رشد چهره اي رسيدم ، ولي هنوز از درون کودکي هستم که بستني اش تو دستش آب شده و همه ي بدنش نوچ شده / هم ترس بازخواست مادرش آزارش مي ده ، هم ازينکه بدون لذت خوردن بستني ، ديگه ندارتش بغض داره / آخه از بس اين بستني براش رويايي و قشنگ بوده ، دلش نيومده ليسش بزنه ، ولي الان فهميده همه ي لذت داشتن بستني به خوردنش بوده نه نگاه کردنش / من هنوز نتونستم باز هم همون آدمي شم که بي دريغ دوست داشت / هنوز هم دنبال يه کلمه ي پاسخ به دهن هر انسان رو به رو خيره مي شم
اونايي که با من هم کلام شدن مي دونن که روانشناس خوبي هستم / مي دونن براي هر مشکل رو به رو راه حلي دارم / لمس کردن که چينش واژه هام خوبه / ولي کمتر کسي فهميده که پشت اين زبون حراف و اين ذهن هميشه درگير ، بلبشويي ست هراس ناک / من تمام راه حل هاي ممکن رو براي برون رفت از اين همه کرختي رو بلدم / بارها به دوستام و آدمايي که رو به روم هستن ، کمک کردم تا از منجلاب روحي – رواني بيان بيرون / ولي خودم هميشه دچار اين مشکل هستم که ديگه هرگز نتونستم حتا ذره اي از اون حس رويايي رو داشته باشم / من تمام (( دوست داشتن )) هام واقعي ست / با تمام وجود به چيزي که انتخاب کرده ام دوستي مي دهم و دوستش دارم / ولي هرگز نتونستم ديگه بدون ترس دوست داشته باشم / در کمال اطمينان مي گم (( تمام انتخاب هاي من اشتباه بوده )) / (( تمام راه رفته ام پر از چاله هاي تن لرز عصبي بوده )) / من تمام خودم رو هدر داده ام / من نبايد اين راه رو با اين شدت مي رفتم
حالا که رسيدم به نيمه ي دوم 25 ساله گي و روزاي آخر 87 / مي خوام تمام پس مانده ها رو بذارم زمين و کنده شم ازين باتلاق
امشب جشن کانون وکلا بود / وقتي ديدم از کسي که تمام مدت دانشکده ، هم پاي من بوده ، رو سن سالن وزارت کشور تقدير مي شه و من هنوز اينجا دارم بال بال مي زنم / وقتي تمام اساتيد دانشکده ازين که من هنوز همکارشون نشدم تعجب مي کنن / فهميدم که جاي من هم اون بالاست ، نه اين پايين وسط جمعيت ، يکي از تشويق کننده ها
ازت خواهش مي کنم اگه خواستي چيزي بگي ، واژه خرج کني / نه اينکه نصيحت کني و حرفايي رو بزني که همه تو اين جور چيزا ، به خورد آدم مي دن
ممنون







