You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2009.

Image and video hosting by TinyPic

تشنه گي به نيت آب / عاشقي به نيت زنده گي / تو به نيت من / من به نيت تو

روزمره گي به نيت رهايي / گريه به نيت جان / کفر به نيت خدا / جنون به نيت آرامش

به وقت شب ، وضوي سحرگاهان ادا کردم / به وقت سحر پاي در راه روز گذاشتم / به وقت ظهر نيت ديدنت را کردم / به وقت عصر دل تنگ ديدنت گشتم / و به وقت نياز ……..

اينک من آشناي هر روزه ي اين ديارم / آشناي باد ، آشناي هر زمان و مکان که بوي خوش تو را دارد

اينک تو آشناي من نيستي / خود خود من هستي

Image and video hosting by TinyPic

 
Image and video hosting by TinyPic
هيچ کجا نرفتم و هيچ کجا هم ندارم که بروم، همين جا هستم يعني نه خيلي خيلي دور، همين نزديکي ها، درون هزار توي خودم لم داده ام کنار اين دل و همه چيز را به دقت تماشا مي کنم، محموله هاي نور را، رنگ هاي اغلب خاکستري و آبي و گاهاً سياه و درست در اين لحظه است که اتفاقي مي افتد، اين اتفاق معمولاً همه جا مي افتد ولي همه نمي توانند آن را ببينند، يک اتفاق ناشي از احساسات درون خودم، احساسي که از وجود خودم دارم، شايد بتوان گفت احساس وجود خدا! طراوت و تازگي عبادت، شور و شعري عارفانه يا نه شور و شعري عاشقانه، نويدي دل انگيزکه کم کم در روحم خانه مي کند بلکه در همه چيز خانه مي کند! درست نمي فهمم که چه مي گويم يا چه مي خواهم بگويم يا اصلاً نمي دانم بايد چه بگويم و به که بگويم ؟ که وقتي گفتني هايم را مي شنود بلند بلند نخندد و بتواند مفهومشان را آشکار کند، کسي که شايد اگر سکوت کند بهتر است و من را تحت تأثير سکوت خود قرار دهد، بله ، به چه کسي اين حرف ها را بگويم؟ تا درگير شنيدني ها نشود؟ اين احساس بالاخره بايستي روزي مانند عطر گل شب بو تمام فضا را بگيرد: خوشبخت ، خوشبخت و رها از بار خوشبختي هاي تصنعي ، در واقع آدم نمي داند چرا خوشبخت است و اين ناداني ، اطميناني است، اطمينان همان دل آبي خاکستري سياه ، پس کافي است همين جا درون هزار توي خودم لم بدهم و اسمم هم “تنها” باشد و اگر توانا باشم تا آخر خودم راه بروم و خوب خوب همه جا را نظاره کنم و ياد بگيرم که تنها هستم بدون گذشته، و آينده و اين را بدانم که در حال حاضر پادشاهی هستم البته تنها، تنها و آزاد براي اينکه خودم هستم، براي اينکه خودم باشم و خودم يعني همه چيز و هيچ چيز

 

——————————————————

Image and video hosting by TinyPic

مدار صفر درجه / مداري به بلنداي يک کبريت / به زيبايي يک توهم / به پهناي يک سيلي / مداري که هرگز جريان ندارد
زندگي ، زيستن،زاده شدن / هر 3تاشون يه جور شوخي هستن با حرف (( ز )) / زي با زي / زي با باش / زن دگ ي کن
ديروز زير بارون آدمي رو ديدم که مرد / پسري رو ديدم مي خنديد / دختري که نفهميدم گريه مي کرد يا خيس شده بود؟ / همه خوشگل بودن / ولي من کجا مي رفتم؟
آخرش نفهميدم درختا تو پاييز از دست اين ماموراي گشت ارشاد چه مي کنن؟؟ / يه درخت رو ديدم به جرم بي ناموسي گري قطع شد / باور کنيد راست مي گم / يه ذره بالاتر از پارک وي کنار اون جدول شکسته ي تو جوب غرق شده / باور نمي کني بدو بدو که تمام شد آتيشش زدن
من کيم / من کيم که فقط يه نقطه دارم؟ / دنيا چقدر پوچ شده / آخه نفت رو مي شه خورد و آب رو مي شه از گلوها گرفت و داد به اون دشداشه پوش ها / آخ که دلم يه بستني کيم مي خواد با يه پرس برف نکوبيده
چرت رو که با پرت جمع کني مي شه يه عالمه حرف گفته شده / و اگه کم کني مي شه صفر که بيشترين عدده تو مرام افلاطون / داش افلي مرامتو صاف کاري فرستادم داغون گرفتم الان تو ccu بستريه /
حرف زياده / پس سخن کوتاه بايد / قربونت آبجي / babye

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

مرا ببخش که جز دل پريشاني چيزي برايت نداشتم / مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهي گفتمش که دير بود / مرا ببخش که يادم اين گونه آزارت مي دهد / من از خود گذشته ام

مرا ببخش که هميشه مي گويم دوستت دارم / مرا ببخش اگر مي بينم که نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم / مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم / من مرده گي مي کنم

مرا ببخش که دل تنگ ات هستم / مرا ببخش که سخن از دل مي گويم / مرا ببخش که به وجود کس ديگر حسودي مي کنم / مرا ببخش نمي توانم ز ياد ببرمت / من آدميزاد گونه زيست نمي کنم
مرا ببخش که مي گويم مي خواهم باشي / مرا ببخش که مي خندم وقتي هستي / مرا ببخش اگر وقت بودنت چيزي جز دل داده گي نمي گويم / مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم / من يک ديوانه ام

مرا ببخش که برايت نگرانم / مرا ببخش که وقت پريشاني ات از خود بيخود مي شوم / مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر مي گيرم / من آن يار بي غم نيستم

مرا ببخش / خواهش ام زياد ست و وقت َت اندک / ببخش و ……….. ( نمي دانم مي پذيري يا …؟)

پ.ن : هرگز رها ز من نخواهد شد این پندار بودنت ، ای همه یادهای بودت – در عین حالی که نبودی هرگز – زیباترین لحظه های نفس َم

Image and video hosting by TinyPic

 

این یک برداشت کاملا شخصی از یک اتفاق ست . یه زاویه ی دید ساده ی یک انسان

م

يادت هست ، يادت مي آيد چه روزي بود ، واقعن چه روزي بود آن روز که من نوشتم

من فکر مي‌کنم / هرگز نبوده قلب ِ من / اين‌گونه / گرم وسُرخ

نوشتم که از دل خودم بگويم ، بگويم که دلم لرزيده ، بگويم تا اندکي خالي شوم از بار سنگين حس لذت وافرم ؛ با تمام وجود خواندم :

احساس مي‌کنم / در هر رگ‌ام / به هر تپش ِ قلب ِ من / کنون / بيدارباش ِ قافله‌ئي مي‌زند جرس.

هرگز فکر نمي کردم ، ذره اي هم بيايي و بنويسي ، هرگز لحظه اي هم به بودنت فکر نکردم ؛ ولي آمدي / آمدي و نوشتي :

و عشق تنها عشق
تو را به گرمي يک سيب مي کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسغت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن …
…………
تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد؟
تو را چه مي رسد
اي آفتاب پاک انديش؟
ز من چگونه گريزي،
تو و گريز از خويش؟!
به سوي عشق بيا،
وا رهان دل از تشويش

لرزيدم ، به اندازه ی یک اوج ، قد کشیدم ؛ عقل حکم به ساده انگاشتن نوشته ات می داد و نگریستن در حد یک نظر ؛  ولی من حس را برگزیدم ،  حسی که چشمان تو را مهربان می دید و هرگز گستاخانه تو را نمی خواست . من به اندازه آن اوج ، قد کشیدم . آن قدر بلند پریدم و نوشتم ، که هنوز بعد 3سال با خواندنش لذت بی اندازه می برم

آري تنها عشق،به من طعم سيب را يادآوري کرد
وتنها عشق
روح تو را …………………………!!!!!
وسوسه نيست اين حس/وهم هم
!!!!
روزگاري بي وجود تو روزگار ميگذراندم،ليک اکنون…………..
من در تو
انهدام نمي بينم،بلکه رودي مي بينم زلال براي سيراب کردن
مرا ترس ِخداحافظي،ترس
آزار تو ميترساند.
ترس ِباور نشدن،ترس ِآمدن و رانده شدن
خود ِ زشتم را کشتم
تا زيبا شوم براي ماندن
از خويش گريزم نيست،رهيده ام ز تشويش

و بعد از این و آن ، یلدا را در جمع دوستان بودیم / انار بود و هندوانه ، آجیل و خنده ، و حافظ . رند پارسی گوی باز هم شاهدی شد بر راز و رمز ما . و فالی که من برایت باز کردم و با لکنت و هیجان بسیار – از رندی حافظ -خواندم :

معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوشت بدین قصه اش دراز کنید
حضور محفل انس ست و دوستان جمعند / و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
…………….
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او به فتوای من نماز کنید

باقی اش را بگویم ؟ نگویم بهتر ست ، که خود نیک می دانی چه گذشت در بین من و ما ، تنها شرمنده گی ماند برای من و ……….

هنوز راه بسیار ست تا پایان . می توان تنها پیمود و بی هیجان ِ بودن ، و شاید بتوان گذشت و خنده را به زنده گی هدیه داد

راه من ……….. راه ما ……….

tears