You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2008.

دلم گرفته ، از شکل بد جورش / به هیچ وجه اونی نیستم که می خواستم باشم / تمام بدنم داغه / همش خواب می بینم که نمی تونم حرف بزنم ؛ دیگه از پروازها و پریدن های توی رویا هام خبری نیست / من گرمم ست / تا می آم آروم شم ؛ یه کسی یه اتفاقی همه چی رو می زنه به هم / من حالم خوش نیست
دوستان تو گندهترين كرهبزهاي هستند كه من ميشناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زدهاند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخوردهاند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيدهاند.
دانش نياموختهاند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداباند.
پرهيزگار نيستند، بزدلاند.
حتي بدكار نيستند، فقط سستاند.
هنري نيستند، شهوتياند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بندهوار مطيعاند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليماند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر بهپا ميكنند.
مصمم نيستند، لجوجاند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده ميكنند.
مهربان نيستند، هرگلياند.
سبك سنگين نميكنند، رودر بايستي ميكنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفتهاند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نميكنند، تلافي ميكنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فرشان تا آخرين ريشه روحشان…
نامه برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان

سلام
حالا که اين دوران تموم شده من هم خاطرات اين دوران رو بسته بندي کردم و گذاشتم بغل زباله دان تاريخ-ننداختم توش چون ارزش 4سال زندگي منو داره-من هم مثل بانوي ناتمام دست از ((او)) شستم و سپردمش به خداي بالاسر.ديگه قداست وجود پاکش گرمي بخش ذهن من نيست.خودخواسته اراده کردم که ديگه وجود نداشته باشه.
حالا اينجا در کمال آرامش خاطره ي 4سال زندگي با توهم دوست داشته شدن رو به آهستگي مي ذارم کنار و مثل بوته اي که در چهارشنبه سوري مي سوزه،خاکسترش مي کنم.فکرم رو پرواز مي دم و با مسافران هم سفر مي شم،تا در سگ کشي اين روزگار گرفتار نشم،مثل ماهي ها عاشق مي شم و عشقم رو با وجود اينکه خيلي دوره به خودم خيلي نزديک مي بينم،انقدر قوي مي شم که حتي پدر خوانده ها هم جلوي من ضعيف محسوب بشن،مثل يه پيانيست نرم و لطيف با روح ها حرف مي زنم و هفت گناه کبيره رو انجام نمي دم.
روزگار غريب رو درک کردم،ازين ببعد ديگه آب رو گل نمي کنم و به هر رهگذر با رغبت سلام ميکنم،توي ذهنم
براي مردم به جاي طناب دار شاخه گل رز آرزو مي کنم.من يک کمياگر هستم تو دل کوير دنيا،مي خوام زندگي کنم و دوست داشته باشم،منتظرت هستم تا تو هم بياي پيش من.
احمد شاملو،
یه پیشنهاد : مانيفست چو” ساعت 30/19 تالار چهارسو( تالار اجراهای رویایی ) هر روز به جز روزهای شنبه
5 دی / آخرین روزی که ایران یکی بود / اولین باری که مرگ رو مزه مزه کردم / بوی خون اکسیژن روز من بود جمعه بود / تازه از کوه برگشته بودم و داشتم کله پاچه ی فرد اعلای صبح جمعه رو با بربری می خوردم / رادیو روشن بود / یه دفعه گوشم زنگ خورد / (( سحرگاه امروز زمین لرزه ای به مقیاس 7.2 ریشتر – اگه درست یادم مونده باشه – شهر بم را لرزاند )) / یه خبر عادی بود مثل تمام خبرها / اینقدر خبر بد شنیده و اتفاق ناجور دیده بودم که این رو هم یکی مثل اونا فرض کردم / رفتم سراغ کارام و تقریبا فراموش کردم چی شنیدم / ساعت 10 10.5 بود که شبکه خبر رو داشتم می دیدم ، که یه دفعه چشمام خیره شد به تلویزیون / اینجا کجاست دیگه ؟ / باز اسراییل کجای فلسطین رو ترکونده و آدما رو این طوری پوکونده ؟ / این زیر نویس چی می گه ؟ / وای ی ی ی ، اینجا که بم خودمونه ، این آدما هم که این بار خودی ان / تازه یادم افتاد که بیشتر شهر بم خشت و گل هست / وای خدای من ارگ بم کو ؟ / یادمه تو پس زمینه ی هر تصویر شهر ، ارگ معلوم بود / اوه اوه ، این خشت های ریخته شده همون ارگ بم ه / ترکیده شدم
ساعت 5 عصره / من اول جاده ی قم وایسادم / الان هاست که دو تا از دوستام برسن / از موقعی که فهمیدم چه بلبشوئی شده تو بم ، یه حسی می گه برم اونجا برای کمک / با دو تا از دوستام که حرف زدم دیدم اونا هم همین حس رو دارن / دنبال بلیط اتوبوس ، هواپیما یا قطار رفتیم ، ولی هیچ کدوم پیدا نشد / حالا اومدم اینجا تا با ماشین بریم اون وری ها ، کمی کمک برسونیم
ساعت 5صبح 6 دی 82 / 24ساعت گذشته / من طلوع اولین روز ؛ پس از فاجعه رو تو دل خود فاجعه دارم می بینم / 25 ساعت پیش اینجا زنده گی بوده و الان چیزی جز شیون و مرگ نیست / سمفونی سوزناک مرگ مو به مو ، نت به نت نواخته شده / اینجا چیزی که می بینی ، خون و گریه و خاکه / من کپ کردم ؛ همه ی اون چیزی که بلدم رو فراموش کردم / بدنم دیگه حتا آدرنالین هم برای ترشح نداره / مات و مبهوت فقط دارم شاعرانه گی سر آووردن خورشید رو تو دشت بلا می بینم /
آستانه ی تحمل من بیش تر از 50 60 ساعت نبود / نتونستم دیگه تحمل کنم این همه آوار رو / آوار خونه هایی که که دیوار نداشتند / آوار هایی که زیرشون هنوز آدمی برای زنده بودن امید داشت و ثانیه ی بعد بولدوز از بالای سرش رد شده بود و آوار بر روی سرش ریخته بود و دیگه امیدی براش نمونده بود ؛ من به چشم خودم ، با دستای خودم گرمی خونش رو دیدم و لمس کردم / آوار خاک هایی که کنده می شدند و گروه گروه جنازه رو در جای خالی شان می ذاشتند و بعد باز خاک ها رو بر می گردوندند / آواری به بوی تند تعفن و گندیده گی ؛ که از بدن های دفن نشده بر اومده بود
من اون روزا فاجعه رو ذره ذره مزه کردم / قطره قطره آب شدم و دیگه هرگز نتونستم آدم قبل از سفر باشم
وقتی برگشتم به تهران ، برای اولین و آخرین بار دیدم ایرانی بودن و ایرانی زیستن یعنی چی / وقتی که همه کنار هم شده بودیم ملت ایران / همه شده بودیم قطره تا با هم آبی بشیم برای کمی خنک کردن داغ مردمی که دیگه خانواده نبودن ، قبیله نبودن ، قوم و عشیره هم نبودن ، هر کدوم شده بودن خاطره ای از یک خانواده
من برای اولین باره که دارم از اون روزا می نویسم / روزایی که من رو جور دیگه کرد / 5سال گذشته و هنوز من نتونستم حتا یکی از اون تصویرهای ذهنی م رو پاک کنم
روز میلاد کسی ست که برایم همه چیز بود غیر از یک دوست / تنها کسی که به تمام وازه می شناختمش / بیش از تمام دیگران / / نوشته ی زیر تنها هدیه ای ست که توانسته ام به او بدهم / خیلی دوست دارم متن و حسی که توش جریان داره
براي روز ميلادت چيزي ندارم جز سخني از بن جان / هديه اي ندارم تا که ارزاني آن جسم ات کنم / زيبا رخ ام / زيبا رويم / زيبا زادم / زيست َت پر ز شادي / غم هايت اندک / دل پريشاني ات ازآن ِ باد /
مي دانم که ندارمت / مي دانم که نمي بينمت / ولي در اين روز پاک / که ننه سرما تازه داره خانه نشين روزهامون مي شه / من در گوشه اي ازين خاک پاک سپيد ز برف زمستاني / در پشت ميزي چوبي / در کنج ساکت کافه اي / در زير رگبار دود و بخار قهوه / زاد روزت را جشن گرفته ام / نشسته ام / به جاي خالي از وجودت / که با يادت پر گشته / مي نگرم و مي خندم / به اميد آن که هرگز بي لبخند نگردي /
فاصله ؟!!! / اندکي بيش از خيلي / و شايد خيلي کمتر از اندکي / خاطره ؟!!!! / بدون شک چيزي بيش از اندکي نيست / آن هم نه باهم / هر کدام جدا از ديگري / تنها شايد گاه گاهي هم راه گشتن در مسيري هر روزه /
اين روزها روز ميلاد تو ست / روز ميعاد تو با زمين و آسمان / روزهاي سپيد گون شدن زمين از فراواني برف / روز پاکي ِ زمين ز هر چه پليدي /
روزت گرامي / در سرماي عجيب این روزها / دلت ، روحت ، جسمت ، ذهنت ، گرم و پاک و پر ز جنب و جوش /
تا روزگاري که ببينمت
يا حق
خدا نگه دار تمام خوبي هايت









