You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2008.
دروغ چرا ؟ . هر وقت دلم می گیره و هوس خوندن به دلم می افته می رم تو بلاگ ش . می رم و یه نوشته رو می خونم ، نوشته ای که همیشه خودم رو مخاطب ش فرض می کنم ، همیشه آرزوی شنیدن و حس کردن این احساس رو داشتم ، چیزی که روزهاست ازم گرفته شده
برايت نگرانم . بد جوري هم .
خب! گاهي خوب است تو را مال خود ِ خودم بدانم و دلم نخواهد هيچ كس را در اين مالكيت شريك كنم . تو سايه اي هستي از من. دلم براي تنهايي ات مي سوزد . خيلي وقت ها دعا مي كنم در ميان غصه هاي كورك زده ي دلت ، بيايي در آغوشم و يك دل سير گريه كني. مگر كس ديگري هست كه اين مسئوليت بنده نوازانه را برايت انجام دهد بجز من ؟
كسي هست مگر كه پناهت باشد وقتي پرنده ي ترس لانه مي كند در سرت ؟ كسي را داري كه بار ِ اين عشق عظيمت را بتواند تاب بياورد ؟ معشوقت كجاست ؟ دور است ؟ … مي دانم . دلت برايش تنگ است؟ … بله . مي فهمم . آرزو داري مال ِ تو باشد فقط؟ … طبيعي ست .
تو نزديك تر از نفسي به من . و دلت كه اسير ِ يك عشق سترون است ، شعبه اي دارد در پيكر من. دستانت را به من بده . برايت خواب ها ديده ام . نمي گذارم كسي آرزوهاي بلورين ات را فاش كند. نمي گذارم «كاش بشود…» هايت بماند ته ِ قلبت و كپك بزند. مرا ناجي ِ سپيد پوش خود بدان . گرچه هيچ شباهتي به شاهزاده ي سوار بر اسب ِ سفيد برفي ندارم. اما لااقل مي توانم كوتوله ات باشم . يكي از آن هفت تا !
بخشي از يك نامه
خطاب به كسي كه در قبال زندگي اش بسيار احساس مسئوليت مي كنم …
نویسنده ی این دل نامه ی بی نظیر بانوی معبد سوخته ست ، ممنون از اجازه ش
هزار معبد به يکي شهر…
بشنو:
گو يکي باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشي.
چندان دخيل مبند که بخشکانيام
از شرم ِ ناتواني خويش:
درخت ِ معجزه نيستم
تنها يکي درختام
نوجي در آبکندی،
و جز اينام هنری نيست
که آشيان ِ تو باشم،
تختات و
تابوتات. ( احمد شاملو )
پس از نگارش ( 24ساعت بعد ) : احمد آقالو هم رفت / شازده کوچولوی مرگ این بار آقالو رو اهلی کرد
این یک نامه ست ، برای تمام آن چه تو نام دارد ، نامه ای هنوز به پایان نرسیده ، شاید هرگز خط دیگری نداشته باشد ، شاید همواره واژه ای باشد که باید بگویم ، پس می نویسم ش ، برای دل خودم می نویسم ، برای تمام آن چه دلم وقت فکر کردنش می لرزد ، می نویسم و می گذارم تا همه بخوانند ، ولی نه تمام واژه ها را ، تنها گوشه ای از آن را .
از : من
به : تمام تو
سلام
ملالي نيست جز همه چي ، دل دچار شوک شده ، به دردهاي زيادي مبتلا گشته ؛ دل واپسي ، دل تنگي ، دل شوره ، دل نگراني و ….. مگر آخر چه قدر گنجايش دارد اين دل ؟!!! يه ذره جا و اين همه درد ؟ ! ! ! . تازه هنوز درد بزرگش را نگفته ام ، دل من دل بسته ست ، به هر آنچه تو نام داري ……………………. ( ادامه دارد / ؟ ! ! ! ! ؟ )
حال تمام واژه هایم خوب ست ، ویژه ترین ها را دارم
نوشته هاي زير دل نوشته هاي من بوده براي او،كه تو روزاي مختلفي نوشتم و حالا اينجا ثبتش مي كنم
كاش مي دانستي اينك درين لحظات به چه مي انديشم!!كاش مي دانستي اين روزها چگونه زندگي مي كنم!!
دوستت دارم!! چرايش را از خودت بپرس كه انقدر خوب بودي كه از يادم نمي ري.بالاخره يك روز مي فهميم كه وهم است يا واقعيت اين روزگار من!!
زيبا بودي،زيبا هستي،زيبا خواهي ماند!!! ولي آيا من هم بودم،هستم،خواهم بود؟!!آيا من هم اين گونه در نگاهت بودم؟!!خدا داند و بس(و تو)
هستي؟!! هنوز هم آنگونه كه بودي هستي؟!!روزگارت به خوشي اي كسي كه خوب بودي.آيا هنوز هم دوست دار دوستي ها هستي؟!!
به جرم دروغ گفتن در لحظه ی دوستی ها زین پس سلام ممنوع
به جرم لگدمال کردن قداست یک بانو زین پس سلام ممنوع
به جرم دریدن پرده ی سادگی زین پس سلام ممنوع
به جرم به سخره گرفتن احساس زین پس سلام ممنوع
به جرم فریاد وقیحانه در آستانه ی پاکی زین پس سلام ممنوع
به جرم تمسخر زندگی زین پس سلام ممنوع
به جرم عاشق کشی در روزگار پلیدی ها زین پس سلام ممنوع
زین گونه دادگاه وجدان انسان را محکوم به (( زین پس سلام ممنوع)) کرد
هیات منصفه ی عقل و احساس نیز رای بالا را تائید کردند
دلم آرومه ، ولی یه جورایی تنگه ، دغدغه ندارم ، ولی یه جورایی آشوب مندم
سلام
ممون از روز خوبی که ساختی / ببخش از زبون تندی که تو این نوشته دارم / گزیده شدم با زهر بدبینی / بدترین زهری که که هیچ پادزهری نداره برای من / متاسفم که نذاشتی قضاوتت کامل و درست باشه / نذاشتی یه فرصت دوباره پیدا کنی برای به تر دیدن و کم تر بد بین بودن
بخند / از همون خنده های بی آلایش بکن / بذار دل من کمی با دیدنش آروم بشه / به هیچ وجه نگران نباش / تو رسم روزگار رو به جا آوردی /
سیاه نمی خوام بنویسم / نمی خوام دیگه از بدی های بقیه و تو بگم / می خوام بی پرده و بدون نقاب ؛ این دفعه از خودم بگم
من / محسن ( م.ف کویر ) / یه مقدار سن دارم / کوچیک تر از همه ی تو / یه کوچولو اندیشه دارم / که حتا به پای کودکی های تو هم نمی رسه / برآیند زنده گی م فقط خودم هستم و یه کاغذ سوخته به اسم تصفیه حساب دانشکده ی علوم انسانی دانشگاه تهران شمال به تاریخ 25/4/86
من / از نظر آدمی زاد بودن / حیوانی هستم بی کار ؛ بی عار ؛ دوست باز و عیاش / تنبل هستم و چاق / تنها فکرم خوردنه و خوابیدن / از دوست داشتن بهره ای نبرده ام / بسیار خیال پردازم / تو ذهنم آدمی ساختم به اسم (( او )) / بعد دوسش داشتم / هر وقت بهش می رسیدم از سلام کردن هم عاجز بودم / من یک خیال را دوست داشتم / بعد چون واقعی نشد این خیال / تو افکارم او رو به عقد دوستم در آوردم ، تا بعدها بتونم با مظلوم نمایی ؛ خودمو یک شکست خورده ی عشقی نشون بدم / با این کار یکی یکی دخترا رو گول زدم و جذب خودم کردم / تک تک شونو کشتم و خوردم / به هر دخترکی که رسیدم به بدترین شکل تجاوز کردم بهش / جوری که حتا توان بلند شدن از بستر هم خوابگی رو هم نداشت / من همه ی دوشیزه گانم را زن کردم / یه آرامی آنها را کشتم و خوردم شون
من / بزرگترین دروغ گوی دنیا شدم / رسم و راه بی چاره کردن دخترکان ایران زمین را می دانم من / می دانم از کدامین راه آغوش تنفر را درست باید کرد
من / بارها دل و روح همه را خوردم / من از جهنم می آیم /
سال مرگ مرا ، امروز بنویس / بنویس که من / امروز به زهر بدبینی بزرگ یک خنده / به جرم ایمان به حرفی که دوستش داشتم / برای گلایه از بی ایمانی / مرگ را بوسیدم / روحم را به سنگ کده ی خود بردم و پیکری تراشیدم برایش از جنس خارا / پر از خار و خاشاک / گرد و خاک روبیده شده ی سالها را – که در حال پاک شدن بود – افزودم به آن / و برای نگریستن گاه و بی گاهش ؛ در روزهای آینده / در کنج اتاقم / در گوشه ی بی داد ، دستگاه نوا ، با ضرب آهنگ شیدایی / جایش دادم
سال مرگ مرا ؛ در شاه فصل رویاها ، در رنگارنگ های گرم برگی ، همین گوشه ی نوشته ام بنویس و بگذر / من را کشتی / این بار هم تو بگذر
پ . ن ( اونم بعد دو روز و نیم ) : این یک اعتراف کاملن وارونه ست ، البته اون جاهایی که غیر اخلاقیه ها














