You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2008.
دیروز من ، روز شادی بود و خوش بختی / دیروز من ، روزی بود بی دغدغه در میان روزهای پر فشار / دیروز من ، پایان و شروع بود / طوفانی آرام گرفت ؛ خرابه های یک زلزله نمود پیدا کرد ؛ و من خندیدم / دیروز من ؛ برف آمد ، یلدا شد ، خیس شدم ؛ رها از همه
دیشب من ؛ لرزش بود / دوست ، تصویر ، ترس ، شیطان ، خنده ، مهربانی و خوبی / دیشب من اولین بود / دیشب من ، شب من بود ، من پادشاه شب بودم و پسر شانس / دیشب من همه چی داشت / متابولیک ، چایی ، کاپوچینو ، خیابان رویاها و حتی آرامش
دیشب من ، خودم شدم / خدایا ، لایق م کن ، این بار / آمین
از چي بنويسم ؟ / از کدوم دل واپسي ؟ / بنويسم تا باز هم بر باد بدم واژه ها رو؟ / دل تنگي نداشتن همه چی را داشته باشم يا شادي هيچ داشتن را ؟ / دلم هواي استاد شب هاي روشن رو بکنه يا تو حسرت حرفاي کاوه و آبان باغ هاي کندلوس آه بکشه؟ / مگه سهم زيادي از جهان مي خوام؟ / يه آدمي که دوسش دارم ، يه گوشه ي دنج براي خيلي چيزا و ديگر هيچ ./ من زنده گي رو بي بودن خيلي چيزا مي گذرونم ، ولي بي داشتن آهنگ مورد علاقه م نمي خوام ./ جاه طلبي هام تمومي نداره به کم راضي نيستم حتا به متوسط بودن و يا حتا خوب – ولي کوتاه – زيستن / روزها نجنگيدم که حالا مزدم معيشتي خوب و زنده گي عادي باشه / بي خود تحقير نشدم که حالا اجازه بدم با اولين پيشنهاد خوب – که حتمن نتيجه ي خوب هم داره – به اوج برسم / نه !!! اينجا اوج من نيست . اينجا تازه گردنه ي اول منه / من روزي روزگاري با سلام ساده اي به اوج مي رسيدم و امروز تشنه ي يک لحظه ي پاک آن روزهايم / من از خيلي چيزا رد شده ام با خيلي لحظه ها – در حد توانم – جنگيدم و آموختم./ ياد گرفتم زنده گي يعني خنديدن با کسي که لبخندش يه دنيا ست / فهمش يه جهان ه / و من براي داشتن اين بهترين خود را نابود کردم و از نو ساختم / باور دارم که من به اين لايه از مردم تعلقي ندارم/ من جاه طلبانه در کمال پر روئي و خودخواهي ، با بي شرمي تمام مي گم که نمي خوام لذت بازي تا آخرين ثانيه رو از دست بدم ، با يه بازي تدافعي که همه چيز روباه صفتانه پيش مي ره مي تونم راحت برنده باشم – همين جوري که تا الان هستم – ولي مي خوام قلب رو نشونه بگيرم و اوجي بگيرم بلندتر از هر لحظه
اینایی که این پایین می خونی ؛ 2تا نوشته ی من هستن ، که 2سال پیش نوشتم / این روزا حس نوشتن نمی آد سراغم / دیدم متن های بدی نیستن / گفتم از 2باره بخونیم شون
ما مجرميم
من و تو عاشقيم
اي کاش اين بار به جاي آزادي ما سرودي بلند سر ميداديم
اي کاش اين بار بر نطع دوست داشتن جان مي داديم
در روزگار ما جرم دوست داشتن است نه انديشه
من و تو و ما مجرميم
چون دوست ميداريم
حديث نفس
حديث نفس / حديث زندگي / وقاحت ِ به اوج رسيده / روزگاري وصف ناشدني از لجن باره گي
حرمت هاي شکسته شده / زندگي هاي به ظاهر مدرن پوچ / معنويتي گم شده
ديدن زن بارگي يک مرد / لمس دريده شدن نجابت يک انسان / گذر از لحظات پاکي در زمان شهوت
وقيح شدن يک نجيب / فاحشه شدن يک راهبه / و ملحد شدن يک مومن
باز گشتن از آستانه ي جنون / آرامش در ميان طوفان / زندگي در لجن زار
رويايي ناتمام / بانويي زيبا / و ستاره اي کم سو
او ئي محال / قولي لگد شده بر زير پا / و آرزويي شايد دست نيافتني
کلمات گم شده ي من آرامش،نجابت،زندگي و ……………………….
کمي شانس،کمي جرات و کمي موقع شناسي
تو بازي خدا و شيطان،شرط روي من بسته شد و آنکه برد …………….. بود
—————————————-
پ.ن : 1- سریال بی گناهان رو از دست ندین / جمعه ها شبکه ی 3 / کارگردانش احمد امینی ( اولین شب آرامش ) /
2- CD آلبوم ری را رو هم اگه تو این چند ساله نشنیدین بخرید و گوش کنید / محشره
3 – برام دعا کنید / محتاج تک تک دعاهاتون هستم
روزهای قدیمی / حس های قدیمی / و نوستالژی قشنگ بوی نمخاک کوچه ی ساده گی ها
این نگاشته ی زیر داستان پسرکی ست که شبیه من بود و من – انگار به بدترین شکل – کشتمش و الان شدم یکی شبیه همه
روزی روزگاری یه پسر بود تو این دنیا که یه جورایی دیوونه بود،می خواست متفاوت باشه ولی شبیه ترین آدم بود به خودش،می خواست تجربه کنه ولی زندگی می کرد،اینقدر به فکر این چیزا می کرد که یادش رفت زندگی یه جور عادت کردن به مرگ روزهاست.اینقدر دنبال تفاوت ها رفت که حتی زندگی کردن رو از یاد برد.
این پسر قصه ی ما روزی از روزای این روزگار احساس کرد نسبت به یه انسان دیگه حسی عجیب داره،سعی کرد کشف کنه اون حس رو – البته به روش خودش-این شد که به جای نزدیک شدن به انسان دیگه،با بقیه ی انسان ها رابطه برقرار کرد،باید با انسان دیگه خوب می شد و راحت باهاش ارتباط برقرار می کرد به جاش جلوی انسان دیگه با بقیه ارتباط برقرار می کرد.اینقدر این کارو ادامه داد که وقتی خواست سلام کنه به انسان دیگه فهمید به جای حس دوست داشتن حس ترس داره،ترس از برخورد با واقعیت.
روزگار گذشت تا اینکه پسر قصه ی ما فهمید تا ندیدن انسان دیگه تا ابد فاصله ای به اندازه ی یک خاطره وجود داره.دیگه نمی تونست کاری کنه چون انسان دیگه هرگز نمی خواست حس روزگار گذشته رو به یاد بیاره.
انسان دیگه حالا رفته و پسر قصه ی ما رسم زندگی رو یاد گرفته ولی چه دیر
——————————————————————————–
دوست اش مي دارم/ چرا که مي شناسمش / به دوستي و يگانگي
اندوه اش / غروبي دل گير است/ در غربت و تنهايي
هم چنان که شادي اش / طلوع همه آفتاب هاست / و صبحانه / و نان گرم
و پنجره اي که صبح گاهان / به هواي پاک گشوده مي شود /
و طراوت شمع داني ها / در پا شويه ي حوض
احمد شاملو












