You are currently browsing the monthly archive for جولای 2008.
به دنیا بگویید بایستد شاید زمانی درنگ کافی باشد برای یادآوری پلشتی ها
به دنیا بگویید بایستد بیم آن می رود لحظه دیگر از انفجار مهیب نابود گردد
به دنیا بگویید بایستد اگر نمی خواهد مرگ آنچه را دوست دارد ببیند
به دنیا بگویید بایستد شاید ما از این ایستایی کمی آرامش بریم
به دنیا بگویید بایستد روبه رو سیاه چاله مهیب پوچی ست
به دنیا بگویید بایستد به این آرزو که خداوندگار برای جنبش دوباره آن پا در این خاک گذارد
به دنیا بگویید بایستد بیش از این حرکت به کجا، آینده کثیفی منتظرش است
به دنیا بگویید بایستد وقتی اندیشه برای مرور گذشته لازم است
به دنیا بگویید بایستد اندک فرصتی می خواهیم برای ترمیم آنچه فنا کرده ابم
به دنیا بگویید بایستد به حرف چه کسی می ایستد؟هیچ کس!
به دنیا بگویید بایستد ولی اگر گوش نداد من و تو و ما با آن همراه شویم شاید بتوانیم به آنچه
می خواهیم برسیم
پ.ن : عکس بالا رو از وبلاگ نیلی بانو دیدم و برداشتم / ممنون ازش که این قدر عکسای جالب انتخاب می کنه
به گرمترین روزای سال خوش اومدین
این روزا تو این ماه چندتا آدم اومدن زمین که هر کدومشون یه جورایی زمینی نیستن شایدم اینا رسم زمینی بودن رو درست فهمیدن یکی ش استنلی کوبریک کبیر کارگردان روانی سینمای دنیا که من بیشتر از فورد کوپولای مافیا باز و عمو مارتی جونم و اسپیلبرگ تخیل باز دوست ش دارم این آقا کوبریک جون من یه چیزایی رو پدید اوورده که دیگه نمی شه چیز بالاتری ازشون ساخت ، جان من می تونی بگی کدوم آدم سالمی می تونه فیلم بسازه پر صحنه ی …….. (اسمشو نبر) ولی یه حس رو هم برانگیخته نکنه ؟(بالماسکه ی eyes wide shut رو یادتون میاد؟) یا کی تونسته بعد دیدن درخشش (shining) راحت بره بخوابه و تو ذهنش تبر و خون و ترس وول نخورده باشه ؟ می دونی شاهکار این آدم روانی چیه؟ تو فیلم دکتر استرنج لاو وسط اتاق جنگ آمریکا وقتی همه دارن داد می زنن و هر لحظه خطر اتمی شدن شوروی می ره یه دفعه یه صدایی میاد که می گه (( آقایون دعوا نکنید اینجا اتاق جنگه)) آدم روانی به این آدم می گن شک نکن
راستی یادم رفت بگم یه آدم روانی دیگه هم تو این روزا زمینی شده اونم کسی نیست جز مسعود خان کیمیایی - آقای رفاقت و چاقو و (تازگی ها) تفنگ - ویژگی یه مردادی اینه که همه یا ازش خوششون میاد یا متنفرن مرز میانه ندارن یه شیر به تمامی معنای واژه
می دونید همه ی اینا رو گفتم تا بگم من هم یه مردادی هستم یه آدم روانی خل دیوونه دوستدار همه چیز و هیچ چیز ، مرز دوست داشتن و نداشتن تو ذهن من چندتا سلول خاکستری ست که گاهی باید روزها بگذره تا برم اون یکی سلول خاکستری گاهی هم چند میکرون ثانیه
4چوب زندگی واژه بردار نیست پاک باشیم پاک و پاک
روزای مردادی تون پاک پاک
پ.ن : حمید هامون ، دیگه مهشیدت حمید نداره / صدای مانده گار شعرهای جوانی ام خدا نگه دارت در بهشت
نمی خوام / ولی انگار باید باور کنم / من خسته تر از همیشه به ماه گرم خودم پا می ذارم / من – یک شیر پاک امردادی ، یک روح سرکش و دیوانه – باز هم در آستانه ی ماه گرم شیران ایستاده ام / هیچ بایدی دیگر ندارم / 25سال و 11 ماه و اندک روزی زیسته ام / ولی هنوز از نوشیدن جام خون می ترسم / قدح پر خونی که باید بنوشم تا خسته گی را به در آورم / من هنوز هم یک گیاه خوارم / یک شیر خوار / یک کودک / و شاید یک آنارشیست
هر موقع خسته می شم / هر وقت توان راحت بودن رو ندارم / نوشته هام متن شون سنگین می شن / جمله هام پر از واژه های گنده گنده می شن / من هنوز هم خسته ام / از بس تو مجهول اول مونده م که طرز حل کردن یه معادله ی ساده رو بلد نیستم / باید باز هم سری به خیابون رویاها بزنم / ولی می دونم که اوونجا هم دیگه اثر خوبی نداره / تمام زنده گی م در حال دوران بر حول محور سردرگمی ست / آدم های جدید / محیط جدید / و شاید حتا سکوت از نوع جدید / تا با من و محیط اطرافم خو بگیرند می شن همون آدمایی که کهنه شدن / که منو شناختند و براشون دیگه جذاب نیستم / بارها گفتم که از همه ی دنیا ، تنها یک – آره یک – آدم مرا بس / خود سانسوری نمی خوام بکنم / اعتراف می کنم / تمام انرژی من ، حس من ، آرزوهای بزرگ و کوچک من ، همه گی به باد نیستی سپرده شدند / انگار تمام اونا یه توهم بوده / من چیزی نیستم جز یک دل ترکیده ، روح پاره پاره شده ، و نگاهی که هرگز – هرگز – نگاه کس دیگری آنرا قطع نکرد /
از اینگونه نوشتن / تنها خالی شدن و رهایی از دغدغه ها برایم مهم ست / آه و اشک و تاسف هیچ کسی برایم جالب نیست / از کل وجود همه گی آدم ها / دلم تنها وجود آنهایی را می خواهد که دعوت نامه ی خواندن اینجا به دستشان می رسد / آدم هایی که یکی شان تو هستی / تویی که هرگز نگاهت نگاهم را قطع نخواهد کرد / ولی فکرت ، ذهنت ، نظرت برایم آرامش بخش ست
من کمی زنده گی می خواهم / به من بگو چه گونه ؟ / تنها یک پیشنهاد یا یک نظر
فکر مي کردم مي توان آدم بود / در کنار پنجره حرفي نزد
مي گن بالاترين درجه ي گرما رو تو کل کهکشان ما ، مي شه تو خورشيد لمس کرد / درجه حرارتي به اسم جوش خورشيدي / من الان يک درجه بالاتر از جوش خورشيدي رو دارم حس مي کنم / من داغ کرده ام / ………
ليست آدمايي که قابل تماس گرفتن هستن – يعني جواب مي دن وقتي من بهشون زنگ مي زنم – روبرومه / تو صفحه ي گوشي م دارن رژه مي رن / ……..
بايد با يه نفر حرف بزنم / بايد اين ذهن داغ داغ رو خنک کنم / سوپاپ اطمينان ش رو بايد بکشم / ولي با کي؟ چه طوري؟ / ……….
لعنت به اين اتفاقا / لعنت به آدمي که هنوز بعد اين همه ذوب شدن مداوم نتونسته ايمن سازي کنه خودشو / اين همه نوشتم / اين همه دويدم / تا ازش دور شم و ديگه بر نگردونم ش / ولي امشب باز هم کلافه گي ، بي حوصله گي و گرمازده گي سراغم اومد / ……..
به مرز گريه رسيدم / بايد ازش بگذرم / اون ور اين مرز کمي آرامش هست / ولي نمي شه / بلندتر از ديوار چين / کلفت تر از ديوار برلين / و نفوذ ناپذير تر از ديوار آلکاتراس / ……….
يک ليوان چاي لطفن / يه گوشه ی دنج / کمی سکوت / و آن گاه انفجار عقده های نداشته / افسوس آنکه چرا خوب هستم؟ / چرا با ینکه همه مرا آدم مهربانی می دانند / باز هم تنهایم / افسوس آنکه چرا می خواهم تمام احساسم برای یک نفر باشد ؟ / چرا نمی خواهم بعد از تمام شدن انرژی دوست داشتن و بعد از انزجار از حرفهای خوب تازه به فکر زنده گی بیوفتم؟ / گویا برای زنده گی در این روزگار باید گرگ بودن را تجربه کنی و چند آدم را بدرانی تا قبول کنند که آدم زنده گی هستی / گويا توبه شکني رسم اين روز من ست / باید از اینکه خواستم بی فکر گذشته ی نه چندان عالی ، دوباره زنده گی کنم پشیمان گردم / وقتي بوق ممتد به سلام ختم نمي شود / وقتي نديدن حتا از عادت هم گذشته / وقتي خسته گي کمي بيش از توانم شده / کمي توبه شکني – براي من در اين لحظه – درمان خوبي ست / البته موقتي و شاید – اگر نگذاشتند – همیشه گی / ……
پ.ن : نمی خواستم ، ولی گویا مجبورم که با ذهن به شدت آشفته کنار بیام و باور کنم کسی دلش برای من تنگ نخواهد گشت ، کسی به یاد من نمی خندد / این رسمش نباید می بود ، ولی گویا هست
پ . ن.2 – 00:30 بامداد – : هی شیطان جان !!! نمی تونی شکستم بدی / خودتو بکشی هم نمی تونی / من به راهی که دارم می رم مطمئنم / چون تابلو داره / شاید سنگ لاخ داره / ولی می خوام برم / پس الکی وقت تلف نکن







