You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2008.

       Image and video hosting by TinyPic

16ساله ام / احساس عجيبي در درونم ، در رفتارم ، در نگاهم حس مي کنم / هر روز صبح از 2سوي مخالف يک چهار راه مي آييم ، به تقاطع مي رسيم و به موازات هم قدم بر مي داريم / او چند قدمي پيش از من و گاهي من چند متري جلوتر از او / در دو سوي يک بلوار – که سمتي از 4سمت همان چهار راه ست – / به سوي يک ايستگاه اتوبوس / و آنگاه هر کدام به سمت  مدرسه / ترسيدم تا بگويم / من نوجواني ساده و دانش آموزي ساده – که در حال کشف خود و گیجی این کشف بودم - و او دختري از جنس سخت کوشی / افسوس اینکه حتي ثانيه اي هم در مسير هم نبوديم – مگر همان لحظه هاي اول صبح در محيط کوچک يک شهرک – / و ترس از برخوردی نه چندان مناسب / سکوت کردم تا آينده - ای که برای ساختنش تلاش می کردم -
19ساله ام / روز اول مهر 81 ست / روز شروع دوران دانشجويي / باز هم از کنار هم گذشتيم / اين بار مقصد هر دو ما به جاي خياباني از شهرمان / به سمت تهران بود / او به قلب تهران می رفت و من به غرب تهران / او در دانشکده ي فني  و من در دانشکده ي علوم انساني / اين بار هم دلم لرزيد و آينده ي خوب را ديدم / ولي باز هم سکوت فرمانرواي لحظه ها بود
20 ساله ام / ديگر نمي بينمش / آن حس ناب را بچه گي فرض کرده ام و به خنده مي گذرم از آن / دوستدار کسي شده ام که بسيار خوب ست / – حالا که آرام به گذشته نگاه مي کنم مي بينم هر دو يک نفر بوده اند برايم ، يک منش يک طرز فکر يک رفتار و یک جذبه – / مي خواهم که حرف بزنم / مهر بي صدايي بر حنجره ام زده شده / نمي توانم بگويم پس مي نويسم / اين بار هم سکوت
23 ساله ام / روزهاي آخر دانشجويي / هنوز هم به احترام حس ، به کسي نگاه نکرده ام / سخت ست نديدن برايم دشوار/ نگفتن برايم عذاب ست / نمي توانم / هرگز نتوانستم زبانم را بر گفتن واژه اي بيش از  (( سلام )) به چرخش در آورم / جالب ست / هر بار که سلامي مي کنم ، در مترو ، هم محلي را هم مي بينم / و درد اينکه نمي توانم بگويم که (( مي توانم بي دريغ دوستت داشته باشم ؟ )) / مجبورم به سکوت
24 ساله ام / تابستان 86 / بازي روزگار جالب ست / 1سال سکوت در درونم – وقتي که کسي را نديدم ديگر جز خانواده و کتاب – ، مرا به اعتراف کشانده / آن حس ناب بچه گي نبود / و آن روزهاي دانشجويي سراب نبود / هر دو حس هماني بودند که مرا از پايين ترين سطح درک از زنده گي به قابل اتکا ترين تفکر رسانده اند / سکوت را مي خواهم بشکنم / ولي خيلي دير شده / ديرتر از هر لحظه / اجازه دهید سکوت کنم / چون نمي دونم چي بايد بنويسم وقتي که حرفم رو نشنيده رفت / به ميلياردها فاصله دورتر / و وقتي فهميد که ديگر بسيار دير بود
25 ساله گي ام رو به پايان ست / هنوز هم تنها يم / نمي دانم واژه را چه گونه ادا کنم ، چه وقت بگويم ، کجا بگويم / هنوز هم همان پسرک 16ساله اي هستم که دلش را گوشه ي چشمش گذاشت و به قدم های دیگری نگریست / من خيلي وقته گريه نکرده ام / هنوز هم نمي دانم چه گونه بگويم دوستت دارم / من نمي دانم جرم ست اکنون کسي را که تنها يک دوست بود را دوست داشته باشم؟ / من نمي دانم گناه ست از ياد نبردن کسي که روزگاري حس ام را برايش به جنب و جوش انداخته بودم؟ / نمي دانم هنوز ، کسي مي تواند من رو دوست داشته باشه ؟ / نمي دونم رفتار آدمي زاد ها رو چه گونه بفهمم ؟ / من رسم اين روزگار رو نفهميدم هنوز / هر کسي که مرا مي شناسد مي گويد (( مهرباني ، خوبي ، دوست هستي )) ولي نمي ماند – حتي اندکي – ، يکي به من بگويد چرا؟ / چرا بايد من تنهايي را اين گونه تجربه کنم؟ / به چشم خودم ببينم همه مي روند و من تنها بايد  << بخندم ، از زنده گي لذت ببرم ، دوست داشته باشم و دوست داشته بشم ، قدم بزنم ، سينما و تئاتر برم ، لحظه اي غم دلداري بدم تا دلداري داه بشم  و ……… >> / 25ساله گي ام را بايد جشن بگيرم و هنوز نمي دانم چه کسي در کنارم بايد بخندد و خوشحال باشد ؟ / هنوز هم نمي دانم           Image and video hosting by TinyPic
 

پ.ن : امروز تو روزنامه دیدم و خوندم که تیتر سومش این بود (( حفر 300هزار قبر برای متجاوزان به ایران )) اون هم دقیقن زیر تیتر دوم (( هشدار مقامات ارشد ایران به اسرائیل )) / تمام بدنم لرزید / آخه دیشب هم خواب دیده بودم که یگان ویژه ی ارتش و سپاه خونه به خونه سراغ جوونا و سربازا می آن / من یه وجب از خاک این ایران رو به هیچ جا نمی دم – با همه ی دشواری های زنده گی ایرانی – / برای نگه داشتنش هم همه چیزمو می دم /  ولی نه !!! جنگ نه !! این مملکت تازه داره پا می گیره / جنگ نه ه ه ه ه ه ه / من و ما بچه گی مونو زیر بمبارون دادیم به موشک و جیغ و دل هره / جوونی مو دیگه نمی دم / نباید که بدم

گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.

مرد گفت من می تونم شمارو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.

پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.

پرسید می تونم دوستت داشته باشم. و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.

در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.

“می پرسم می توانم دوستت داشته باشم” اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.
[تکه ای از کتابچه آبی]

برگرفته شده از شب نوشته ی 23june مسعود بهنود ——> http://masoudbehnoud.com/weblog/2008/06/blog-post.html

رفته بودم خيابون گردي / از نوع ولي عصر / از پارک وي به سمت تجريش / هجوم صدا بود و سبزي و ازدحام تو در توي ماشين و انسان / آهن و حس / و شايد تقابل محبت و انزجار /
رفته بودم تا تو سکوت مغزي ي که گرفتارش شده بودم به واژه ي صدا دار برسم / بايد اونقدر راه مي رفتم تا مي فهميدم چه اتفاقي روبروم افتاده که من رو پريشون کرده
يادم اومد که چند وقت پيش همين جايي که الان بودم / کنار همين جوب و درخت / وقتي که خيلي سفيدي و کمي زردي هم قاطي تصوير بود / تو سرم بازم سکوت بود / ولي تو قلبم بلبشوئي بود / همچين محکم و سرخ مي زد که صورت – هميشه سبزه ي – منو جوشونده بود / اون موقع داشتم از کلاس مدني 3 مي اومدم / ولي آخه مسير من سمت کرج بود و من داشتم هر لحظه دور مي شدم ازش / آهان يادم اومد / يه حس جالب تو بدنم وول مي خورد که اين طوري منو فرستاده بود سمت خيابون روياها / من کسي رو ديده بودم که تا چند ساعت قبل يه آدم بود و الان يه …….. / ………………… / به تجريش رسيده بودم / من يه دوستدار شده بودم
از اون روزا پرت شدم به همين روزاي نزديک / روزي که باز داشتم به سمت تجريش مي رفتم / موبايلم زنگ خورد / يه خبر جالب / کسي که برام ….. بود با انساني داشت ازدواج مي کرد که رازدار راز بزرگ حس من به او بود / ……………………………………………………. / انفجار مغز / چيزي موند از من ؟
به باغ فردوس رسيدم / اومدم به اکنون / هنوز سکوت بر جاست / اين بار نبايد اتفاق بد براي من باشه / اين بار نبايد مهر بزنم به اون همه افکاري که بايد گفته بشه / ولي يه چيزي !! / بعد از اون ماجرا از من چيزي مونده ؟ / مي تونم درست فکر کنم ؟ / مي تونم اون حس ناب رو تقديم کنم به خودم و اون ؟ / اصلن اين حسي که الان دارم همونيه که بايد باشه ؟ / مي ترسم / باور کنيد مي ترسم که اون چيزي که بايد ، هستم يا نه؟ / به اين حسي که دارم ايمان دارم / به اوني که روبرومه بيش از گذشته اعتماد / ازينکه سکوت کرده اذيت مي شم ولي مي دونم که خسته نمي شم / اين دفعه مي دونه و مي دونم / اون مي دونه که من چه جوري روبروش هستم / مي دونه که چه تلاشي براي رسيدن به اينجايي که هستم کردم / و اما من !!! / فقط مي دونم که هست / مي دونم که هرگز جوابي نداده به سوالام و حرکات هام ( حرکاتم ) / نمي دونم چي مي خواد بشه / ولي نمي ذارم اتفاق بدي بيوفته / سعي ام رو خواهم کرد
رسيدم به تجريش / هموني هستم که تو پارک وي بودم / ولي خيلي آروم تر / سکوت هنوز هم هست / و صدايي از دور دست / ولي زيبا و دل نشين مي آد / چي مي شه؟

 

انگار هنوز باور نکرده اي که آرامي / هنوز هم نديده اي که تو هديه اي هستی براي زمين
تو آن آرزوي هميشگي خاک بودي از درگاه ازليت / اينک تو (( انسان )) هستي / سرنوشتت را خود بنويس
آدمي زاد هرگز تنها نيست / او خداوندگارش را دارد / بدان که هرگز خداونگار بزرگش آفریده ی خود را تنها نمی گذارد
بخند ازینکه تو (( انسان )) نام گرفته ای / ببین که تمام دار جهان به احترام وجودت لحظه ای ایستادند و نگریستند آنچه پروردگارشان (( انسان )) نام نهاد و آنگاه کرنش کردند تمام ذرات و کائنات دیده و فهم  شده
لذت ببر که تو شریف ترین هستی در تمام موجودات
می خواهم دیگر بخندم ، بدانم و لذت ببرم از آنچه خداوندگارم به من داده / دوستی مانند تو – آری خود تو، که حتا نمی دانی کجای این روزگار از کنار هم بی تفاوت گذر کرده ایم و شاید در دل سهمی از تنفر را هم نثار هم  – / محبتی به بزرگی یک نگاه / لطفی به بی کرانی یک نظر / و پاکی ی به بلندای یک هم نشینی در کافه واژه ی من
می خواهم دیگر برگشتی به التماس های بی دلیلم نداشته باشم / من اکنون تو را دارم / با تمام نداشتن ت ، از تمام دنیا بیش تر دارم ت / چون می خواهم که داشته باشم ت /  اکنون که دارم ت نمی توانی از من خود را بگیری
تو هم بیا آنقدری که نمی خواهی مرا داشته باشی ، داشته باش م / بیا و بگو که می خواهی بمانی / برای زنده بودن ، زنده گی کردن ، خندیدن و شاید برای همیشه و گاهی برای لحظه ای کمتر از همواره گی ها / تنها دقیقه ای بیش از اکنون من بمان