الفِ قامت یار

 

 

 

قراره که ساده بنویسم ، می خوام این بار واژه رو بی تکلف بنویسم ، پس می نویسم

 

اگه می نویسم ، اگه گاهی حتا خودم هم باورم نمی شه که نگارنده ی این نگاشته ها من هستم ، اگه می خونی و حس می کنی که چقدر آشناست این حرف ها ، همه و همه برای اینه که هیچ رودروایستی با دلم ندارم اینجا . اینجا قلمرو ذهن و فکر منه ، کویری خودساخته که هر گوشه ی اون رو به سلیقه ی خودم ساختم . قدمت این نگاشته ها به سالهای اولین بلاگ نویسی ایرانی برمی گرده ، به روزایی که زبونم بسته بود و ذهنم مغشوش . دچار شده بودم و زبانم الکن بود برای گفتن ، پس نوشتم . به جای حرف زدن نوشتم ، به جای عاشقی کردن نوشتم ، به جای رفاقت کردن نوشتم ، نوشتم ولی نتوانستم که  بگویم .

 

هر وقت که می خواستم کاری کنم ، تصمیمی بگیرم و جنبشی داشته باشم در زنده گی ، سعی کردم بنویسم . به اندازه ی تمام لحظه های سختم اینجا – درون هارد کامپیوترم – نوشته دارم . به اندازه ی همه ی اتفاق های افتاده و نیافتاده نوشته ام . هر وقت که کمی سخت بود حرف زدن ، نوشتم . انقدر نوشتم تا به امروز که دیگر پریشانی را دور کرده ام .

 

من آدم نوشتاری هستم نه گفتاری . من به جای گفتن می نویسم . این اشکال منه که هرگز نمی تونم مثل نوشته هام حرف بزنم .

 

من این روزها باز هم دچار تکلف گویی شده ام . هر وقت که ذهنم مغشوش می شه نوشته هام سنگین می شه . سنگین تر از هوای تنفس در ارتفاعی بالا . من رو ببخش اگه کمی این روزها سنگین نوشتم . ولی باید بگم که دیگه سنگین نویسی تموم شده . تصمیمی گرفته شده و اتفاقی تازه رخ داده ، برای کامل شدنش تنها مونده کمی انعطاف دوستانه در مقابل این اتفاق و تصمیم .

 

 


 

منتظر اتفاقات تازه و تدبیر خدا نشسته ایم تا این روزهایمان بهتر از دیروزمان شود .

 

 

                 

این نوشته یک عاشقانه نیست / تنها نگاشته ای ست که باید نوشته می شد ، به مانند چرکی که باید از زخم بیرون بیاید تا زخم التیام یابد .

پاراگراف ها شاید تکراری باشد ، هر کدام تکه ای هستند ، کنده شده از گوشه ای از خاطرات قدیمی و نگاشته های من . بی هیچ منطق باور پذیری در کنار هم آمده اند . تنها بخوان و بدان که من درین روزها با کدامین واژه ها نفس می کشم .

من باران خورده باید تا انتهای خیابان سکوت کنم و چتر خراب و باران خورده را به فواره های میدان بسپارم ………… ( دفتر سیزدهم – شماره 1 / شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی )

تا انتهای این خیابانِ بلند ، راه زیادی مانده . من باید از اینجا بگذرم و بروم . من باید پیش از آنکه بپوسم در این خاطرات ، بروم . بسیار ساکتم این روزها . بسیار عجیب شده ام ، حتا خودم هم از خودم متعجبم . مرا چه شده ؟

دیگر « تو » یی وجود ندارد . خط فاصله ی بین من و هر کسی به خط ممتد تبدیل شده و شاید خط جدایی . من واژه هایم را برای خودم نگه خواهم داشت . من از روزگار دل گیر نخواهم بود و شاید هرگز دل گیر نبوده ام . وقتی ساده گی را با غرور جواب می دهم دلم می گیرد . وقتی هدیه ای را با بی تفاوت ترین نگاه ، بی حس ترین چهره و بی واژه ترین کلام می گیرم دلم می لرزد . من سکوت را بهترین راه می دانم . می خواهم آنقدر سکوت کنم تا که صدا و کلام و شاعرانگی ها را افسانه کنم .

واژه برایم مقدس بود و هست . چرا که با آن تو را ساختم . « تو » یی که « او » بودی و اکنون « من » گشته ای . آنقدر نفوذ کردم در « تو » که چیزی از « من » نمانده . اما دیگر تمام شد . بدون اینکه بخواهم دفتر سوم از یادهای من به اتمام رسید . آنقدر نرم و آهسته به انتها رسیدم که برای باورش چندین هزار ثانیه را هزینه کردم .


 

روزهاست که مي نويسم / نه بر روي کاغذ ، نه بر روي بلاگ ، بلکه بر روي جان / با کلام ، روح خراشيده از روزها را مرهم مي کنم و بند مي زنم با واژه ، تا بيش از اين نرنجد از خون ريزي هاي هميشه گي / خراش ها را التيام مي مي کنم و زخم ها را بند مي زنم ، ولي هر از گاهي خون ريزي هاي دروني ، فسرده ام مي کند و آدم ها هواي نفسم را آلوده


 

امروز چهارشنبه است دیروز پس از آنکه قلبم درد گرفت نشستم حساب عمرم را کردم که من چند بار عاشق شده ام چند بار در وحشت و تنهایی به خانه رفتم دیروز هوا ابری بود و ابر می خواست تنهایی مرا پهناورتر کند دیروز با خودم نجوا می کردم همیشه ساده عاشق شدم …………. مگر فقط باید در مهتاب عاشق شد من در ساعت ده صبح در یک اتوبوس مخروبه عاشق شدم ( شماره ی 10 از دفتربیست و یکم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی – )


 

گفتم که حرف بسیار دارم / ولی حرف داشتن ، دلبل بر حرف زدن نیست / من به مانند همیشه در مقابل تو ، سکوت می کنم /

بیا عشق را به شهادت بگیریم / بیا آوای خود را به هم قرض دهیم / بیا واژه هایمان را برای همدیگر خرج کنیم / بیا این بار تمام شک ها را به هیچ بگیریم …… بیا و کمک کن رویا هایمان را واقعی کنیم / بیا این بار لذت دوستی هایمان را بی دریغ ببریم / بیا مصلحت اندیشی نکیم و این بار به حرف دلمان گوش کنیم / بیا کنار هم باشیم و تمام حسرت دنیا را بر انگیزیم از چه گونه بودنمان با هم


 

با تمام این ها ، من می خواهم بنویسم ، حالا که نتوانستم بگویم / این بار به خاطر وجود تو و دل تنگی بی اندازه ی خودم ؛ می خواهم بنویسم / نمی خواهم این بار مدیون دلم باشم ، مدیون حسم ، مدیون تمام واژه هایم – که اگر نگویمشان می گندند در مرداب پر شک ذهنم –

من می نویسم ، لطفا تو بخوان


 

خودم برهنه تنها و منزوی به باران می روم که یکبار دیگر احوال جهان را بپرسم جهان اکنون بدون مکث جواب مرا داد باز شعر می نویسم و زندگی را ستم نمی دانم کاغذهای کاهی هنوز یار من هستند ( شماره ی 8از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی – )


 

یه خبر + یه تبریک

 

 

فیلم به رنگ ارغوان از ۱۷بهمن اکران می شه . از دست ندینش .

 

 

خزر جان ازدواجت مبارک ، اون هم تو روزایی که تلاشت بالاخره دیده خواهد شد  تبریک منو بپذیر

————————————————————————————————————–

خبر تازه : نامزدهای دریافت سیمرغ بلورین بخش مسابقه سينماي ايران اعلام شد

مدار صفر درجه / مداري به بلنداي يک کبريت / به زيبايي يک توهم / به پهناي يک سيلي / مداري که هرگز جريان ندارد

زندگي ، زيستن،زاده شدن / هر 3تاشون يه جور شوخي هستن با حرف (( ز )) / زي با زي / زي با باش / زن دگ ي کن
ديروز زير بارون آدمي رو ديدم که مرد / پسري رو ديدم مي خنديد / دختري که نفهميدم گريه مي کرد يا خيس شده بود؟ / همه خوشگل بودن / ولي من کجا مي رفتم؟
آخرش نفهميدم درختا تو پاييز از دست اين ماموراي گشت ارشاد چه مي کنن؟؟ / يه درخت رو ديدم به جرم بي ناموسي گري قطع شد / باور کنيد راست مي گم / يه ذره بالاتر از پارک وي کنار اون جدول شکسته ي تو جوب غرق شده / باور نمي کني بدو بدو که تمام شد آتيشش زدن
من کيم / من کيم که فقط يه نقطه دارم؟ / دنيا چقدر پوچ شده / آخه نفت رو مي شه خورد و آب رو مي شه از گلوها گرفت و داد به اون دشداشه پوش ها / آخ که دلم يه بستني کيم مي خواد با يه پرس برف نکوبيده
چرت رو که با پرت جمع کني مي شه يه عالمه حرف گفته شده / و اگه کم کني مي شه صفر که بيشترين عدده تو مرام افلاطون / داش افلي مرامتو صاف کاري فرستادم داغون گرفتم الان تو ccu بستريه /
حرف زياده / پس سخن کوتاه بايد / قربونت / babye

42-19765104

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم

شعری از صالح علا