انگار هنوز باور نکرده اي که آرامي / هنوز هم نديده اي که تو هديه اي هستی براي زمين تو آن آرزوي هميشگي خاک بودي از درگاه ازليت / اينک تو (( انسان )) هستي / سرنوشتت را خود بنويس آدمي زاد هرگز تنها نيست / او خداوندگارش را دارد / بدان که هرگز خداونگار بزرگش آفریده ی خود را تنها نمی گذارد بخند ازینکه تو (( انسان )) نام گرفته ای / ببین که تمام دار جهان به احترام وجودت لحظه ای ایستادند و نگریستند آنچه پروردگارشان (( انسان )) نام نهاد و آنگاه کرنش کردند تمام ذرات و کائنات دیده و فهم شده لذت ببر که تو شریف ترین هستی در تمام موجودات می خواهم دیگر بخندم ، بدانم و لذت ببرم از آنچه خداوندگارم به من داده / دوستی مانند تو – آری خود تو، که حتا نمی دانی کجای این روزگار از کنار هم بی تفاوت گذر کرده ایم و شاید در دل سهمی از تنفر را هم نثار هم – / محبتی به بزرگی یک نگاه / لطفی به بی کرانی یک نظر / و پاکی ی به بلندای یک هم نشینی در کافه واژه ی من می خواهم دیگر برگشتی به التماس های بی دلیلم نداشته باشم / من اکنون تو را دارم / با تمام نداشتن ت ، از تمام دنیا بیش تر دارم ت / چون می خواهم که داشته باشم ت / اکنون که دارم ت نمی توانی از من خود را بگیری تو هم بیا آنقدری که نمی خواهی مرا داشته باشی ، داشته باش م / بیا و بگو که می خواهی بمانی / برای زنده بودن ، زنده گی کردن ، خندیدن و شاید برای همیشه و گاهی برای لحظه ای کمتر از همواره گی ها / تنها دقیقه ای بیش از اکنون من بمان
از انتهای خانهی من که با جهان یکسان نیست – زبان لکنت دارد و جاده انبوه
از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهی روشن کردن چراغ ندارد
- تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف میکردی – یادت نیست – من در
باران کبریت را روشن میکردم و برای این روشنایی محدود میگریستم – در
عرشهی این هفته آموختم که فقط در این روشناییهای محدود – عمر بیباک
کبریتها میتوان دوست داشت شبها که پریشان است میتوان چشمان ترا
اتلاف نکرد – همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند میتواند با
کبریتی و چشمانی که هدیهی تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به
هراس و سرفه را در ابر گم کند – میتوان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در
کوچههای بنبست که سئوالی را جواب نمیدهند در عریانی پنهان گشت
- پیرهن را در عرشهی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال – بیجواب
به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.
از مجموعهی «هزار پله به دریا مانده است»
احمد رضا احمدی





