
این نوشته یک عاشقانه نیست / تنها نگاشته ای ست که باید نوشته می شد ، به مانند چرکی که باید از زخم بیرون بیاید تا زخم التیام یابد .
پاراگراف ها شاید تکراری باشد ، هر کدام تکه ای هستند ، کنده شده از گوشه ای از خاطرات قدیمی و نگاشته های من . بی هیچ منطق باور پذیری در کنار هم آمده اند . تنها بخوان و بدان که من درین روزها با کدامین واژه ها نفس می کشم .
من باران خورده باید تا انتهای خیابان سکوت کنم و چتر خراب و باران خورده را به فواره های میدان بسپارم ………… ( دفتر سیزدهم – شماره 1 / شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی )
تا انتهای این خیابانِ بلند ، راه زیادی مانده . من باید از اینجا بگذرم و بروم . من باید پیش از آنکه بپوسم در این خاطرات ، بروم . بسیار ساکتم این روزها . بسیار عجیب شده ام ، حتا خودم هم از خودم متعجبم . مرا چه شده ؟
دیگر « تو » یی وجود ندارد . خط فاصله ی بین من و هر کسی به خط ممتد تبدیل شده و شاید خط جدایی . من واژه هایم را برای خودم نگه خواهم داشت . من از روزگار دل گیر نخواهم بود و شاید هرگز دل گیر نبوده ام . وقتی ساده گی را با غرور جواب می دهم دلم می گیرد . وقتی هدیه ای را با بی تفاوت ترین نگاه ، بی حس ترین چهره و بی واژه ترین کلام می گیرم دلم می لرزد . من سکوت را بهترین راه می دانم . می خواهم آنقدر سکوت کنم تا که صدا و کلام و شاعرانگی ها را افسانه کنم .
واژه برایم مقدس بود و هست . چرا که با آن تو را ساختم . « تو » یی که « او » بودی و اکنون « من » گشته ای . آنقدر نفوذ کردم در « تو » که چیزی از « من » نمانده . اما دیگر تمام شد . بدون اینکه بخواهم دفتر سوم از یادهای من به اتمام رسید . آنقدر نرم و آهسته به انتها رسیدم که برای باورش چندین هزار ثانیه را هزینه کردم .
روزهاست که مي نويسم / نه بر روي کاغذ ، نه بر روي بلاگ ، بلکه بر روي جان / با کلام ، روح خراشيده از روزها را مرهم مي کنم و بند مي زنم با واژه ، تا بيش از اين نرنجد از خون ريزي هاي هميشه گي / خراش ها را التيام مي مي کنم و زخم ها را بند مي زنم ، ولي هر از گاهي خون ريزي هاي دروني ، فسرده ام مي کند و آدم ها هواي نفسم را آلوده
امروز چهارشنبه است دیروز پس از آنکه قلبم درد گرفت نشستم حساب عمرم را کردم که من چند بار عاشق شده ام چند بار در وحشت و تنهایی به خانه رفتم دیروز هوا ابری بود و ابر می خواست تنهایی مرا پهناورتر کند دیروز با خودم نجوا می کردم همیشه ساده عاشق شدم …………. مگر فقط باید در مهتاب عاشق شد من در ساعت ده صبح در یک اتوبوس مخروبه عاشق شدم ( شماره ی 10 از دفتربیست و یکم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی – )
گفتم که حرف بسیار دارم / ولی حرف داشتن ، دلبل بر حرف زدن نیست / من به مانند همیشه در مقابل تو ، سکوت می کنم /

بیا عشق را به شهادت بگیریم / بیا آوای خود را به هم قرض دهیم / بیا واژه هایمان را برای همدیگر خرج کنیم / بیا این بار تمام شک ها را به هیچ بگیریم …… بیا و کمک کن رویا هایمان را واقعی کنیم / بیا این بار لذت دوستی هایمان را بی دریغ ببریم / بیا مصلحت اندیشی نکیم و این بار به حرف دلمان گوش کنیم / بیا کنار هم باشیم و تمام حسرت دنیا را بر انگیزیم از چه گونه بودنمان با هم
با تمام این ها ، من می خواهم بنویسم ، حالا که نتوانستم بگویم / این بار به خاطر وجود تو و دل تنگی بی اندازه ی خودم ؛ می خواهم بنویسم / نمی خواهم این بار مدیون دلم باشم ، مدیون حسم ، مدیون تمام واژه هایم – که اگر نگویمشان می گندند در مرداب پر شک ذهنم –
من می نویسم ، لطفا تو بخوان
خودم برهنه تنها و منزوی به باران می روم که یکبار دیگر احوال جهان را بپرسم جهان اکنون بدون مکث جواب مرا داد باز شعر می نویسم و زندگی را ستم نمی دانم کاغذهای کاهی هنوز یار من هستند ( شماره ی 8از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی – )

یه خبر + یه تبریک

فیلم به رنگ ارغوان از ۱۷بهمن اکران می شه . از دست ندینش .

خزر جان ازدواجت مبارک ، اون هم تو روزایی که تلاشت بالاخره دیده خواهد شد
تبریک منو بپذیر
————————————————————————————————————–
خبر تازه : نامزدهای دریافت سیمرغ بلورین بخش مسابقه سينماي ايران اعلام شد